نقش خورشيد

Saturday, July 22, 2006

دو روز، زندگي

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميدم كه هيچ زندگي نكرده است
تقويمش پر شده بود و
،تنها دو روز
تنها دوروز خط نخورده باقي مانده بود
پريشان شد وآشفته و عصباني
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد
جيغ كشيد و جارو جنجال راه انداخت
خدا سكوت كرد
آسمان و زمين را بهم ريخت
خدا سكوت كرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سكوتش را شكست گفت : عزيزم
اما يك روز ديگر رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست داد
تنها يك روز ديگر باقي است
بيا ولااقل اين يك روز باقي مانده را زندگي كن
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز؟ با يك روز چه كار مي توان كرد؟
خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه
هزار سال زيسته است
و آنكه آمرزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به كازش نمي آيد
وآنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت
حالا برو و زندگي كن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گوي دستانش مي درخشيد ، اما
مي ترسيد
حركت كند ،
مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يك روز چه
فايده اي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم
آن وقت شروع به دويدن كرد
زندگي را به سرو رويش پاشيد
زندگي را نوشيد وزندگي را بوييد
وچنان به وجد آمد
كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
او درآن يك روزآسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را
به دست نياورد
اما
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد، روي چمن خوابيد
كفش دوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد
و به آنها كه او را نمي شناختند سلام كرد
او درهمان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد
لذت برد و سرشار شد وبخشيد و عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
اودرهمان يك روز زندگي كرد
: اما فرشته ها در دفتر خدا نوشتند
.....امروز او درگذشت ،كسي كه هزار سال زيسته بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home