نقش خورشيد

Wednesday, August 02, 2006

برايت بارها بايد بگويم كه در رگهاي من جاري شدي چون خون

كه از من ساختي باردگر مجنون شايد

زدست تو تا تاريكي كوهستان غم بايد سفر كرد

از شكوفه عشق خانمان سوز بارها بايد برايت قسمها ياد كرد

به دنبال تو تا خورشيد بايد رفت
برايت بارها بايد سر سجده فرود آورد شايد

به پيش پاي تو شايد كه چون يك مشت خاك بي بها گردم

براي قلب تو شايد فدا كردم

نمي دانم كه در جاي نگين تاج زرين كلاهت جاي مي گيرم

و يا در زير پاهاي تو بي رحمانه مي ميرم شايد

نمي دانم كه بعد از سالهاي سخت و دشوار

كه بعد از روزهاي گرم و شيرين

زمان مردنم آيا خدا جانم را در آغوش تو مي گيرد

...و يا اين آرزو در نطفه مي ميرد شايد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home