نقش خورشيد

Friday, September 01, 2006

كوچه

كوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حضر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حضر از عشق؟_ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي ،من نه رميدم ،نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حضر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

رفت در ظلمت غم ،آن شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home