نقش خورشيد

Tuesday, November 14, 2006

نگار قسمت 2

عقربه هاي ساعت مي چرخيدن وساعتها پشت سر هم تموم مي شدن وخوشبختانه
از مدت خدمت علي مي گذشت و لحظه ديدار نزديك مي شد واي خدا چي مي شد اگر ساعتها با
سرعت بيشتري مي گذشت بالاخره با هر سختي بود دو سال گذشت و خونواده علي هم توي ماههاي آخر دنبال كار
مناسبي براي علي بودن و وقتي علي برگشت كاري توي يك شركت نقشه كشي براش پيدا شد و علي مشغول به كار شد
وقتي كه مدت كمي گذشت و علي توي كارش جا افتاد مامانش(مريم خانم) به اين فكر افتاد تا دنبال يك دختر خوب
و نجيب براي پسرش باشه تا علي ديگه به فكر شكستي كه به خاطر دانشگاه براش پيش اومده نباشه
مريم خانم هم چون ميترا رو دوست داشت بيشتر منظورش اين بود كه علي اسمي از ميترا بياره تا وقتي كارها
رو دارن انجام مي دن حرفي توش نباشه پس يك روز مريم خانم ازش خواست تا در
مورد اين موضوع فكر كنه و اگر كسي رو دوست داره بهش بگه ، تا اون براش پا پيش بزاره
مريم خانم كه دلش مي خواست دختر خواهرش عروسش بشه و اونو از دست نده به صورت خيلي
مختصر و از پيش خودش موضوع رو به خواهرش وميترا گفت وبا سكوتي كه ازاونا ديد فكر كرد علامت رضايته ، خيلي خوشحال شد
ميترا كه دوست نداشت خاله مريم رو ناراحت كنه اونجا ساكت موند و بعد از رفتن خاله شروع كرد به صحبت با مادرش ، ميترا گفت : ببين مادر ، من دوست ندارم خاله جون رو ناراحت كنم اما من به علي مثل يك برادر نگاه مي كنم و خواسته هاو ملاك هاي من خيلي با خصوصيات علي فرق مي كنه پس نمي خوام زندگي داشته باشم كه بعد از گذشت يك مدت كوتاه تبديل به جهنم بشه پس ازتون مي خوام خودتون با خاله صحبت كنين و بدون اينكه ناراحت بشه قانعش كنين
مرضيه خانم هم كمي با ميترا صحبت كرد و از دخترش خواست كه كمي صبر كنه تا بتونه در اين مورد فكري كنه
از اين صحبت كمي گذشت تا اينكه مريم خانم از خواهرش خواست تا با خونواده براي خواستگاري ميترا برن و مشكلات از همين جا زياد شد؛ خواسته علي ،علاقه زياد مريم خانم وموافقت نكردن ميترا
ميترا گفت من شب خواستگاري پيش مهمونها نمي يام پس بي خودي چرا مي يان ؟
مرضيه خانم گفت ببين ميترا اگر كمي صبر كني موقعي كه اومدن من با مريم صحبت مي كنم وراضيش مي كنم كه تو علي رو مثل برادرت مي دوني پس به من فرصت بده
زنگ در حياط به صدا دراومد وحسين آقا پدر ميترا در رو باز كرد ومهمون ها رو به داخل خونه دعوت كرد ؛ همه ساكت و آروم نشسته بودن و سكوتي حكم فرما شده بود كه مريم خانم سكوت رو شكست و رو به خواهرش كرد و گفت : عروس گل من كجايه ؟
مرضيه خانم هم گفت :مريم جان اگر اجازه بدي قبل از اينكه ميترا بياد مي خوام با خودت كمي صحبت كنم
مريم خانم گفت : نه هيچ مشكلي نيست حرفت رو بگو مرضيه
مرضيه دست مريم رو گرفت و گفت بلند شو بريم داخل اتاق تا برات بگم ؛
بعد از گذشت نيم ساعت در اتاق باز شد و مريم ناراحت از اتاق بيرون زد و رو به علي و بقيه گفت: بلند شين بريم - وخودش كفش ها شو پوشيد وبه طرف در حياط رفت – علي كه از ماجرا چيزي نمي دونست پرسيد : چي شده مادر؟
مادر گفت: بدون سئوال! فقط بيا بريم
واونا راه خونه خودشون رو پيش گرفتن و رفتن
توي ماشين همه ساكت بودن علي هم اعصابش بهم ريخته بود
اون شب وقتي علي ماجرا رو فهميد خيلي ناراحت شد وهر چي پدر و مادرش باهاش صحبت كردن فايده نداشت و زودتر از همه توي رختخواب رفت
پدر و مادر علي هم خيلي با هم صحبت كردن و حتي كارشون به بحث كشيد
بعد از چند روزاوضاع كمي آروم شد و دوباره همه سرشون به كارهاي خودشون بند شد
......واما بعد از گذشت چند وقت

1 Comments:

At Saturday, November 18, 2006 7:14:00 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام
خسته نباشید داستانش جالبه فقط می خواستم بدونم واقعیه یه خیالی
موفق باشین
در صورت امکان ایمیل خودتونو بدین ممنون میشم

 

Post a Comment

<< Home