نگار قسمت 3
ميترا و خونوادش براي مراسم عروسي رفته بودن تهران توي اون عروسي يكي از خانمهاي فاميل از ميترا براي پسرش خواستگاري كرد و ميترا و مرضيه خانم هم بخاطر خلاص شدن از خاصته علي به اونا اجازه داد تا براي ميترا بيان خواستگاري
يك هفته بعد از برگشتن ميترا و خونوادش از مسافرت خونواده زهرا خانم براي خواستگاري اومدن،
و مراحل ابتدايي خواستگاري پيش رفت تا مرحله بله برون و اون موقع بود كه علي و بقيه از موضوع خبر دار شدن
و از اونجا به بعد رفت آمد ها قطع شد و بين دو خواهر فاصله افتاد و هرچي دايي هاي علي و ميترا مي خواستن جلوي اين كار رو بگيرن فايده اي نداشت
مراسم بله برون ميترا بود و همه فاميلها دعوت بودن موقع مراسم همه سراغ مريم خانم و خونوادش رو مي گرفتن ؛ هيچ كس بجز اطرافيان نزديك كه از ماجرا خبر داشتن از موضوع چيزي نفهميد چون مرضيه خانم به همه مي گفت : اونا رفتن مسافرت،(البته تاكيد مي كرد مسافرتشون خيلي اتفاقي پيش اومده )
من از اين موضوع هم خوشحال بودم و هم ناراحت ، خوشحال بودم به خاطر اينكه ديگه كسي نبود كه سر راهم باشه و ناراحت براي علي از اينكه دوباره توي زندگيش شكست خورده بود و چيزي رو كه مي خواست بهش نرسيده بود
بعد ازاين ، ديگه هر جا ميترا بود علي نبود وبراي مراسم هايي كه همه بودن علي اونجا نمي رفت و
پيش دوست صميميش مي رفت ويا تنها توي خونه مي موند
بخاطر همين موضوعي كه براش پيش اومده بود وقت بيشتري رو روي كار مي گذاشت و با اين كار سعي مي كرد فكرش رو كمتر مشغول ميترا كنه و يك كار نيمه وقت ديگه هم توي بهزيستي پيدا كرده بود
يك سال گذشت و مريم خانم كه مي ديد ديگه اينطوري نمي شه با علي كنار بياد دوباره به دنبال دختر براي علي بود
علي هم بي توجه به مادرش بيشتر وقتشو بيرون از خونه بود تا مادرش فرصتي پيدا نكنه تا دوباره صحبت ازدواج رو پيش بكشه و به همين خاطر مقداري از وقت شو صرف پسر داييش مي كرد و به اون نصب و اجراي نرم افزارهاي كامپيوتر رو ياد مي داد
دوباره رفت و آمد علي به خونه داييش زياد شده بود ومن هم كه هنوز علي رو دوست داشتم براي ديدنش به بهانه هاي مختلف اونجا مي رفتم
دوباره حرفهايي براي ازدواج علي پيچيده بود ومن هم دلواپس و نگران از اينكه دوباره طعم جدايي و دلهره رو بچشم با خودم خيلي فكرها مي كردم و نمي دونستم با يد چكار كنم براي همين دنبال كسي بودم كه بتونم باهاش مشورت كنم
به همين خاطر موضوع رو با يكي از دوست هاي نزديكم درميون گذاشتم و ازش كمك خواستم
حنانه هم گفت : ببين نگار جون اگر مي خواي من كمكت كنم بايد ماجرا رو كامل برام بگي تا من هم بتونم يك راه حلي برات پيدا كنم
من هم كه نمي دونستم بايد چكار كنم تمام ماجرا رو براي حنانه تعريف كردم
حنانه بعد از شنيدن حرفهاي من گفت : تو بايد از كسي كمك بگيري كه هم با تو راحت باشه و هم با علي تا بتونه راحت مشكل شما رو حل كنه و اون كسي كه من دارم درموردش حرف مي زنم خاله زهراته چون خالت اخلاق علي رو خوب مي شناسه و باهاش راحته و ميتونه نظر علي رو در مورد تو ازش بپرسه
من هم با نظر حنانه موافق بودم و خوشحال از اينكه اينطوري مي تونم حرف دلم رو به علي بگم
يك روز توي يك فرصت مناسب كه كسي پيش خاله نبود سر صحبت رو باهاش باز كردم و با هر مشكلي بود با يك عالمه مقدمه چيني حرفم رو گفتم ، و در كمال تعجب از خاله شنيدم كه اون و شوهرش هم با اين كار موافقن چون منو علي رو براي هم مناسب مي دونن و خاله مي گفت كه چند بار مي خواسته با من صحبت كنه ونظر منو بپرسه اما موقعيت مناسبي پيش نيومده و حالا از اينكه من باهاش صحبت كردم خوشحاله ، كه شايد بتونه كاري برام انجام بده
بعد از گذشت چند روز خاله زهرا از من خواست برم خونشون و گفت كه مي خواد با من صحبت كنه
من هم با عجله رفتم خونشون و بخاطر اينكه بچه هاي خالم خونه بودن خاله پيش نهاد داد به هواي خريد بريم بيرون و من هم قبول كردم و با هم بيرون رفتيم
همون طور كه با هم پياده روي مي كرديم خاله به من گفت : نگار مي خوام ازت يك سئوال بپرسم مي خوام حقيقت رو بگي ؟ من هم با سر حرفش رو تاييد كردم و گفتم : خوب بگين ديگه
خاله گفت : مثل اينكه خيلي عجله داري
گفتم : نه اما مي خوام بدونم كه با يد چكار كنم ؟
خاله گفت : تو واقعا علي رو دوست داري و تمام فكراتو كردي ؟
- آره من علي رو خيلي دوست دارم و كاملا بهش فكر كردم
خوب بگو ببينم تا حالا در مورد اين موضوع با كسي و يا علي صحبت كردي ؟
- آره تنها كسي كه بجز شما خبر داره حنانه دوستمه كه اون پيشنهاد داد با شما صحبت كنم و درمورد اين موضوع من به خودم اجازه ندادم با علي صحبت كنم چون هم ازش خجالت مي كشم و هم نمي دونستم اگر بگم عكس العملش چيه به همين خاطراين كار رو نكردم
راهمون رو عوض كرديم و به طرف خونه برمي گشتيم كه خاله گفت بايد صبر كني تا من راه حلي پيدا كنم
من هم گفتم باشه من صبر مي كنم تا ببينم چي پيش مي ياد
يك هفته گذشت و من هم ديدم خبري نشد و خاله هم هنوز نتونسته كاري انجام بده براي همين از ترس از دست دادن علي خودم شروع كردم به فكر كردن كه هر جور شده حداقل موضوع رو به علي بگم
.........چند روز گذشت و فكري به نظرم رسيد و دل رو به دريا زدم و بدون اينكه به كسي چيزي بگم خودم مشغول به كار شدم

0 Comments:
Post a Comment
<< Home