نقش خورشيد

Sunday, November 26, 2006

نگار قسمت 4

يك روز رفتم خونه خاله زهرا و گفتم چند تا نامه هست كه مال دوستمه و بايد ببرم بهزيستي و بدم براش امضا كنند
چون خودش نمي دونسته كه كجا بايد بره آورده كه من براش ببرم ، بعد به خاله گفتم كه نمي شه از علي كمك بگيريم؟
چون اون توي بهزيستي دوست زياد داره و چند وقته كه اونجا مي ره و مي دونه بايد نامه ها رو كجا ببره
خاله زهرا گفت: الان بهش زنگ مي زنم و اگر پيداش كردم بهش مي گم راهنمايت كنه
بعد به سينا گفت : بيا زنگ بزن به خونه عمه مريم و بپرس علي الان كجايه؟
سينا زنگ زد و پرسيد و عمه مريمش گفت نمي دونم علي كجايه اما پيجرش همراهشه مي توني براش
پيغام بزاري تا بهت زنگ بزنه ، سينا تشكر كرد و بعد از اون براي علي پيغام گذاشت كه خيلي زود باهاش تماس بگيره
بعد از نيم ساعت علي زنگ زد ، اول با سينا صحبت كرد و چون سينا نمي دونست چي بايد بگه به
مامانش گفت: بيا شما صحبت كن خاله هم به من گفت: بهتره خودت باهاش
صحبت كني چون من هم نمي دونم تو دقيقا چي مي خواي
سينا به علي گفت كه من مي خوام باهاش صحبت كنم و بعد گوشي رو داد به من
واي نمي دونم چم شده بود دستام يخ كرده بود و قلبم تند مي زد هم از اينكه بفهمند
موضوع دروغه و هم از اينكه خراب كاري كنم با هر زحمتي بود علي رو قانع كردم كه
نامه ها كار اونه ومي تونه كمكم كنه ، علي براي يك ساعت ديگه با من قرار گذاشت
كه برم جلوي بهزيستي و نامه هارو بهش بدم تا ببينه مي تونه چكار كنه
ثانيه شمار ساعت يك جور خاصي شده بود نمي فهميدم از اينكه ساعت داره مي گذره
خوشحالم يا ناراحت ؛ خوشحال از اينكه علي رو مي ديدم ، ناراحت براي اينكه اگر بفهمه بهش دروغ گفتم چي مي شه
خيلي زود از خونه خاله اومدم بيرون وآروم آروم شروع كردم به رفتن سمت محل قرار
آروم مي رفتم كه شايد فكر بهتري به ذهنم برسه و بتونم از اين جو دور شم اما مثل اينكه
هيچ راهي نبود با دلواپسي كه داشتم نفهميدم كي رسيدم نزديك بهزيستي دور و برم رو
نگاه كردم ديدم علي هنوز نيومده يك دفعه با خودم گفتم چه طور مي شه اگر
تا وقتي علي نيومده برم ؟؟...... اما ديدم نمي شه اگربرگردم وقتي علي ببينه من نرفتم
زنگ مي زنه خونه خاله توي همين افكار غرق بودم كه يك دفعه يك نفر سلام كرد
سرعت زدن قلبم اونقدربالا بود كه از روي لباس احساسش مي كردم ، من هم خيلي
آروم سلام كردم و بعد از احوالپرسي علي از من خواست كه نامه ها رو بهش بدم ؛ نمي دونستم
چي بگم يكم مكث كردم و علي هم متوجه مكث من شد و از من پرسيد چيزي شده ؟ حالتون خوبه ؟ من هم گفتم : خوبم
كمي افكارم رو جمع كردم و گفتم : ببخشيد علي آقا من ..... من مي خواستم در مورد موضوعي با شما صحبت كنم
علي گفت : پس نامه ها چي ؟
- ببينيد علي آقا بزارين راحت حرفم رو بگم ، اصلا نامه اي در كار نيست و قصد من از ديدن شما صحبت بوده
علي يك نگاهي به من كرد وبا تعجب لبخندي زد و گفت : من متوجه نمي شم مي شه واضح تر بگين چي شده؟
- من اگر خواستم به هواي كمك شما براي نامه ها ببينمتون به اين دليل بوده كه مي خواستم باشما
در مورد موضوعي صحبت كنم و نمي خواستم كسي متوجه بشه به همين دليل اگر امروز
وقت داشته باشين مي خوام يك جاي آروم با شما صحبت كنم چون اينجا نمي شه ؟
علي گفت : باشه من امروز از ساعت دو به بعد وقت بيشتري دارم و هر موقع شما بخواين در خدمتتون هستم
من هم براي ساعت 5/3 باهاش قرار گذاشتم ، محل قرار رو هم علي مشخص كرد چون من نمي خواستم جاي قرارمون نزديك خونه ما يا خودشون باشه
موقع رفتن علي با همون شوخ طبعي كه هميشه داشت گفت : نمي شه يكم راهنمايي كنيد كه در مورد چي مي خواين صحبت كنيد؟
من هم كه خيلي خندم گرفته بود جلوي خودم رو گرفتم و گفتم در مورد خودم و خودتون
علي موقع خداحافظي گفت : يادتون باشه سر موقع بياين چون فكر منو خيلي مشغول كردين
من هم بعد از خداحافظي براي اينكه كمي آروم بشم رفتم خونه حنانه تا باهاش صحبت كنم
........وازش بخوام با من بياد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home