نگار قسمت 5
ساعت حدودا 5/1 بود كه من رسيدم خونه حنانه ، اما حنانه هنوز از سر كار نيومده بود
بعد از گذشتن چند دقيقه حنانه اومد بعد باهم رفتيم توي اتاق و من براش تمام ماجرا رو گفتم
اول كه حنانه به من خنديد و گفت كه دارم باهاش شوخي مي كنم ، اما وقتي ديد
قضيه راسته گفت: تو بايد از علي بپرسي و بدوني واقعا بعد از دوست داشتن ميترا كسي
ديگه توي زندگيش نيست ؛ وگفت: حالا با چه بهانه اي بريم بيرون آخه هنوز نيومده بايد بريم
كمي فكر كرديم و دوتايي به اين نتيجه رسيديم كه بگيم مي خوايم بريم براي ثبت نام
كلاس شنا وبا اين حرف بود كه دو تايي زديم بيرون اما تا جايي كه با علي قرار
گذاشته بوديم يك ساعت راه بود و ساعت 3 بود با عجله تاكسي گرفتيم ورفتيم
توي راه به حنانه گفتم : بيا برگرديم من پشيمون شدم مي ترسم اشتباه كرده باشم
حنانه گفت : الان ديگه نمي شه نريم هم علي منتظره هم بالاخره بايد تكليف خودت رو بفهمي
ساعت 20/3 رسيديم
كمي اطراف رو نگاه كرديم اثري از علي نبود
حنانه گفت : با دقت همه جا رو نگاه كن من كه نمي شناسمش كه يك وقت نياد و ما نبينيمش
كمي صبر كرديم بعد حنانه گفت : اونجا رو نگاه كن ببين علي اونه ؟
من هم چرخيدم و جايي رو كه حنانه نشون مي داد نگاه كردم و ديدم علي اونجايه گفتم حنانه اشتباه كردم بيا برگرديم من دارم از ترس و دلهره مي ميرم
حنانه گفت : بيا بريم به قدر كافي دير شده در ضمن نترس من با تويم خدا روهم كه فراموش نكردي
با هم راه افتاديم و رفتيم سمت علي ، بعد از سلام و احوالپرسي و معرفي
كردن حنانه ، حنانه روشو به علي كرد و گفت: اينجا قرار گذاشتين مشكلي پيش نمي ياد؟
علي گفت: اينجا هيئت ورزش ...... كه بابا مسئول يكي از قسمتهاست وامروز من به جاي
بابا اينجا اومدم و چون مطمئن بودم اينجا مناسبه و ما مي تونيم بدون مزاحم صحبت كنيم از نگار خانم خواستم كه بيان اينجا
علي گفت : من جلوتر از شما مي رم شما هم از دراين قسمت ( با دستش در رو نشونمون داد) بياين داخل اتاق
از بد روزگار وقتي علي رفت حنانه يكي از دوستهاي دوران مدرسش رو ديد وشروع كردن
به صحبت ، حنانه گفت: نگار تو برو من هم زود ميام چون اگه نري علي برمي گرده و اون موقع ديگه هيچي
من هم رفتم داخل اتاق علي پرسيد : دوستتون كجاست ؟ گفتم يكي از دوستاي قديميش رو ديده داره با اون صحبت مي كنه بعد مي ياد
علي گفت : من مي رم چايي بيارم شما بشينيد
من گفتم :علي آقا الان نريد، باشه براي بعد چون من مي خوام قبل از اينكه دوستم بياداز شما سئوالي بپرسم
علي گفت : من سر تا پا گوشم واز صبح تا حالا به اندازه كافي فكر كردم كه شما چي مي خواين بگين لطفا زودتر بگين
اول از همه ازتون معذرت مي خوام كه مجبور شدم بهتون دروغ بگم چون چاره اي جز اين نداشتم و براي ديدنتون مجبور بودم
و همين طور كه صبح گفتم موضوع درمورد خودمه و سئوالي كه مي خواستم بپرسم اينه كه
.....نمي دونم چطوري بگم
خواهش مي كنم راحت باشين چون اينطوري هم نمي تونين حرفتون رو بزنيد هم من موقع جواب دادن راحت نيستم
باشه حق با شماست من بدون مقدمه مي گم. مي خواستم بدونم شما بعد از ميترا كس ديگه اي
رو دوست دارين يا نه . اونقدر دهنم خشك شده بود كه احساس خفگي مي كردم
علي نگاهي به من كرد و با كمي مكث گفت: نه اما چرا اين رو پرسيدين؟
مي خواستم بدونم اگر كس ديگه اي هست خداحافظي كنم و برم ومزاحمتون نشم
علي خنديد و گفت : چرا اينقدر سريع ، بدون اينكه چيزي بگين
چون من قصد ندارم كسي باشم كه بخوام دوباره براي شما دغدغه فكري درست كنم
به علي گفتم ببخشيد من تا بيرون مي رم تا ببينم حنانه كجاست بعد ميام تا صحبت كنيم
سريع رفتم بيرون دنبال حنانه وقتي ديدمش داشت با دوستش خداحافظي مي كرد
حنانه معلوم هست كجايي من كه مردم ، بي انصاف نمي شد كمتر حرف بزني ، بيا بريم
حنانه با شيطنت گفت : مي خواستم مزاحم نباشم
دو تايي با هم رفتيم داخل اتاق؛ علي از ما خواست بشينيم پشت ميز و خودش رفت تا براي ما چايي بياره
.........همين كه علي رفت يك نفس عميق كشيدم و

0 Comments:
Post a Comment
<< Home