نقش خورشيد

Tuesday, November 07, 2006

داستان نگار

مي خوام يك داستان واقعي و پر از فراز و نشيب رو براتون بنويسم ؛ شايد اينطوري اگر توي موقعيتي
شبيه اين قرار گرفتين بدونين چه طوري مي شه مسير بهتري براش پيدا كرد
واما داستان به اين صورت اتفاق افتاد كه
توي يك خانواده پسري بود (علي) كه به دخترخالش علاقه داشت(ميترا) واز بد يا خوب روزگار دختري بود( نگار) كه اون هم درست همون علي رو دوست داشت كه اصلا فكرشو نمي كرد كه علي پيش خودش يك خواسته هايي داره ، ومنتظر بود تا با گذشت زمان اتفاقهايي بيفته و شايد اوضاع
بر وفق مرادش بشه و بتونه يك جوري خواستش رو به علي بگه
وهمين طور روزها و ماهها گذشت تا اينكه خواهر نگار با برادر ميترا ازدواج كرد
اونا يك زندگي عاشقانه و خوب رو شروع كردن ( اگربشه قضيه ازدواج اونا رو
هم توي يك داستان ديگه براتون مي نويسم )
خاله نگار و دايي علي با هم زن و شوهر بودن وخونشون نزديك خونه نگار بود به همين خاطر اكثر اوقات كه
نگار مي رفت خونه خالش علي رو هم اونجا مي ديد و هرچي علي رو بيشتر اونجا مي ديد علاقش به اون بيشتر مي شد و بيشتر محو اخلاق و رفتارش مي شد
!!!!حالا مي خوام با اين پيش زمينه اي كه دارين اسم نگار رو به من تغيير بدم
.......و اما ادامه داستان
من و ميترا هم هر كدوم توي رشته تحصيلي خودمون درسمون رو مي خونديم و بي خبر از اتفاقهاي آينده
و علي هم مثل ما مشغول خوندن درس توي رشته رياضي بود ، توي يكي از سالهاي تحصيلي كه من درس رياضي داشتم و برام مشكلاتي پيش اومده بود دنبال كسي بودم كه بهم كمك كنه وبر حسب اتفاق خالم كه فهميده بود من احتياج به كمك دارم بهم گفت اگر دوست داري من با علي صحبت مي كنم و ازش مي خوام بياد اينجا و تو هم بيا تا با تو رياضي تمرين كنه تا مشكلت حل بشه و من هم خوشحال از اينكه مي تونم حداقل علي رو ببينم قبول كردم و خيلي ازش تشكر كردم ، ماجرا گذشت تا اينكه علي با بار سنگين درسي خودش تونست يك وقتي رو به من اختصاص بده و اون روز مشخص من و علي
هردو رفتيم خونه خالم ( خانم دايي علي ) و شروع كرديم به تمرين و رفع اشكال درس
روز امتحان رسيد ومن با هزار ترس و لرز رفتم سر جلسه امتحان و نگران از نمره چون علي اصرار داشت برگه امتحاني و نمره منو ببينه ، ومن هم به خاطر اينكه يك وقت آبروم نره خيلي مي ترسيدم . با هر سختي بود امتحان رو دادم وخوشبختانه وقتي برگم رو بهم دادن كمي خيالم راحت شد چون مي تونستم با خيال راحت نتيجه زحمات اون و خودم رو بهش نشون بدم ( هنوز بعد از گذشت 8 سال برگه هاي تمرين رياضي پيش من هست)
موارد زيادي شبيه اين توي همون چند وقت پيش اومد كه من و علي كنار هم بوديم و از نزديك هم رو مي ديديم ؛ مثلا يكي از چهارشنبه سوريهايي كه علي اومده بود خونه داييش تا توي خيابون اونا كنار دوستاش باشه من اونجا بودم وكارهاي اونارو مي ديدم كه چقدر بامزه بود آخه علي اخلاقي داشت كه خيلي زود با همه راحت صحبت مي كرد وسريع با شوخي هاي بامزه و بجاش جو خوبي پيش مي آورد و باعث مي شد تا تحسين بقيه نسبت بهش شروع بشه ومن هم كه هميشه از اين اخلاق خوشم مي يومد بيشترپيش خودم تحسينش مي كردم
يك مدت گذشت و درس علي تموم شد و وقتي كه مي خواست براي دانشگاه درس بخونه مشكل بدي براش پيش اومد پدرش ورشكسته شد و اون هم گرفتار كار پدرش شد ونتونست وارد دانشگاه بشه ، و با اين همه مشكلاتي كه داشت مجبور شد بره سربازي
.........رفتن سربازي همانا و نديدن همانا
....ادامه دارد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home