نقش خورشيد

Thursday, December 07, 2006

نگار قسمت 6

به حنانه گفتم: دستم به دامنت
من دارم خفه مي شم و نمي دونم چي مي خوام بگم تو هر جور شده سر صحبت رو باز كن
علي وارد اتاق شد و سيني چايي دستش بود ، براي هر كدوممون يك چايي گذاشت و ما هم تشكر كرديم بعد علي هم روبروي من نشست
من هم كه دهنم خشك شده بود و احساس خفگي مي كردم چايي رو برداشتم و خيلي آروم كمي از چايي خوردم كمي راحت تر تونستم نفس بكشم
حنانه شروع كرد به صحبت گفت : احتمالا بايد شما متوجه شده باشين كه نگار براي چي مي خواسته با شما صحبت كنه ؟
كامل كه نه اما يك چيزهايي فهميدم
خوب اين موضوع دوست داشتن نگار خيلي وقته اما تا امروز نگارچيزي نگفته بخاطر اينكه موقعيتي پيش نيومده به همين خاطره كه الان ما اينجاييم
خوب ببينيد نگار خانم خيلي مسائل وجود داره كه بخاطرفاميل بودن، شما در
مورد اون اطلاعاتي دارين من بايد بعضي مسائل رو كه احتمالا شما در مورد اون
اطلاعي ندارين رو بگم و اگه من به خاطر بعضي مسائل پيش اومده خودم رو
كنار كشيدم و خودم رو سر بند كار كردم به اين دليل بود كه خدايي نكرده توي روي مامان وبابا ويا اطرافيان وا نستم
در مورد دوست داشتن ميترا ، خودتون كه در جريان هستين كه ميترا دختر
خاله منه و به همين خاطر ما از كوچيكي زياد هم رو مي ديديم و با هم همبازي بوديم و بعضي اوقات بخاطر شوخي هاي مادرم كه ميترا رو عروسش خطاب مي كرد باعث شده بود كه به صورت تكرار طولاني مدت اين حرفها و تعريف زياد از ميترا منو بهش حساس كنه و به قول خودش يك جوري علاقمند كنه و همين موضوع باعث شده بود كه من روي حس واقعي خودم پرده بكشم و هر چي مادرم مي گه گوش كنم ، نمي دونم شما چقدر از حرفهاي منو باور ميكنين اما من حقيقت رو مي گم بدون كم و كاست
اونقدر اين موضوع رو بزرگ كردن كه باعث شد اين همه اختلاف بين همه پيش
بياد وبيشتر دورو بريها منو مقصر مي دونن بخاطر دوست داشتن البته از نظر من دوست داشتن تلقيني
اول از اين موضوع كسي خبر نداشت و يك بار كه من با مهدي كه شوهر خواهر نگار خانمه صحبت مي كرديم و اون با سئوال پيچ كردنش از من خواست اگر كسي رو دوست دارم بهش بگم و من هر چي طفره رفتم فايده نداشت ومهدي پسرخالم به هر صورت بود موضوع رو از زبون من شنيد وبلافاصله موضوع رو با ميترا مطرح كرد
ميترا هم اونجا سكوت كرده بود و من هم بي خبر از اينكه منو به قول خودش به عنوان برادرش مي دونه پيش خودم يك حسابهايي باز كردم
موضوع گذشت تا مادرم پيشنهاد رفتن به خواستگاري رو داد و من هم كه فكر مي كردم جواب ميترا بله ست قبول كردم كه باهاشون برم
ماجراي خواستگاري رو هم كه احتمالا شما مي دونين
ببينين وقتي موضوع خواستگاري تموم شد ، مهدي كه با من مثل برادر بود خودش رو كنار كشيد و حتي از من نپرسيد كه واقعا حقيقت چيه و چرا اين موضوع اينطوري شد
حتي مهدي اين زحمت رو به خودش نداد كه با من تلفني صحبت كنه ببينين نگار خانم من نمي خوام اگر در آينده هم خدا خواست و تونستيم باهم ازدواج كنيم با مهدي كه الان شوهر خواهر شماست مشكل داشته باشم و باعث جدا شدن شما از خواهرتون هم بشم چون مهدي خيلي در حق من بي انصافي كرده خيلي مسائل ديگه وجود داره كه الان من نمي تونم بگم
ببينين مگه ما مي خوايم با مهدي توي يك خونه باشيم وبا اون زندگي كنيم اگر توي هفته يكي دوساعت هم رو ببينيد
شايد حرف شما درست باشه اما اگر مشكلي پيش اومد بعد اون موقع شما حاضري تنها بري خونه خواهرت
نه اين حرفي كه مي زنين درست نيست شايد اگر بشينين با هم صحبت كنين مشكل حل بشه
من فكر مي كردم شما چون در اين مورد تجربه دارين منو بهتر درك مي كنين
من دوست دارم نظرتون رو درباره خودم بدونم ، وبدونم كه اصلا صحبت كردن من فايده داره يا نه ، چون تا وقتي شما نخواين هيچ اتفاقي رخ نمي ده
نگار خانم من و خونوادم شما رو خيلي خوب مي شناسيم ومن هم به شما وهم
به نجابتتون اطمينان دارم و هر پسري هم به اين مسائل اهميت ميده ، من كه چند وقته دور
ازدواج رو خط كشيدم اما مامانم دست بردار نيست چون خودش رو مقصر مي دونه و الان
هم براي من دنبال دختر خوب و نجيب مي گرده و تا اين موقع يك دختري رو كه دوستش
معرفي كرده رو زير نظر داره و حتي اون رو ديده و از من خواسته كه يك روز براي ديدنش بريم
من كه هنوز چيزي نگفتم اما مامان خيلي اصرار داره و ميگه اگر خوشت نيومد هر چي تو گفتي . من
مشكلي ندارم چون اگر بجاي اون دختر خانم شما باشين من مطمئنم كه حداقل
كسي پيشمه كه دوستم داره چون اگر اينطوري نبود شما اين كار رو نمي كردين
شما بايد به من فرصت بدين تا من بتونم مامان و خونوادم رو راضي كنم چون بدون راضي
شدن اونا نمي خوام هيچ كاري انجام بدم و از اون طرف هم شما با زهرا جون صحبت كنيد
براي چند دقيقه هممون ساكت شديم
و اون موقع بود كه حنانه سكوت رو شكست و گفت : مثل اينكه شما مي خواستين
مشكلتون رو حل كنيد ، اما اين طوري نمي شه علي آقا شما بايد با دايي يا خانم داييتون صحبت
كنين و نگار هم با خالش شايد اين طوري مشكلتون حل شه
علي قول داد كه خيلي زود موضوع رو با مامانش درميون بزاره و خبرش رو بده
من هم كه ديدم بايد هر طور شده از خاله زهرا كمك بگيرم پس مجبور شدم كارهايي كه انجام داده بودم رو بهش بگم تا اگر يك موقع علي باهاش صحبت كرد از ماجرا خبر داشته باشه
....يك هفته گذشت و از علي خبري نشد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home