نگار قسمت 7
يك روز صبح كه من و مامان رفته بوديم خونه خاله زهرا علي هم اون روز اومده بود
اونجا وقتي مامانم حالش رو پرسيد گفت : كمرم كمي درد مي كرده رفتم دكتر الان هم بهترم
علي وقتي با خاله صحبت مي كرد به من فهموند كه بخاطر مريضي نتونسته به من خبر بده
من هم كه بيرون كار داشتم از خاله و بقيه خداحافظي كردم و اومدم بيرون
تو عالم خودم بودم كه احساس كردم يك ماشين خيلي آروم داره پشت سرم
مي ياد ، بر گشتم و بر خلاف انتظارم ديدم كه علي پشت سرمه به من اشاره كرد كه برم و سوار بشم
من هم رفتم سوار شدم علي از من پرسيد : بگين كجا ميريد تا من برسونمتون ؟
مزاحمتون نمي شم مسيرم دور نيست خودم مي رم
خواهش مي كنم بگين مي خوام توي مسير باهاتون صحبت كنم؟
.....من مي رم سمت خيابون
علي مسير رو پيش گرفت و حرفي نزد
من هم كه مي دونستم منتظره تا من حرفي بزنم تا اون شروع به صحبت كنه ساكت موندم
علي وقتي ديد من خيلي ساكتم گفت :
نمي خواين چيزي بپرسين ؟
فكر مي كنم شما قصد داشتين صحبت كنين
درسته اما مثل اينكه دوست ندارين بدونين مامانم نظرش در مورد شما چيه ؟
علي آقا خواهش مي كنم حرفتون رو بزنيد
مثل اينكه شما از دست من ناراحتين ؟
ناراحت ، نه
باشه اگر نمي خواين چيزي نگين ؛ ببينين من با مامانم صحبت كردم و نظرم
رو درباره شما گفتم ، مامان هم به من گفت : تو كه نمي خواي طوري زندگي كني
كه همش خودتو يك جوري از جمع بكشي كنار و من هم كه مي دونم چون
مهدي داماد اون خونست و تو هم بخواي داماد اون خونه بشي و باهاش مشكل داري باعث مي شي كه زندگي اونا هم تغيير كنه
خوب بعدش ؟
من گفتم كه من مي خوام با نگار زندگي كنم نه با مهدي پس بهتره به مهدي كار
نداشته باشين و نظرتون رو درباره نگار بگين ، مامان گفت : ببين نگار دختر
بسيار خوبيه و خونواده خوبي هم داره اما من مي ترسم كه اون هم مثل ميترا
بشه و اصلا تورو نخواد ، من گفتم : پس خواستگاري براي چيه ؟ براي اينه كه بفهمي
كسي كه مي ري خواستگاريش تو رو مي خواد يا نه ؟ شما هم بجاي اينكه به اين فكرها باشين نظرخودتون رو بگين
مامان مكث كرد و من هم براي اينكه فرصت تجزيه تحليل بهش نداده باشم گفتم : ببين مادر
من اگر تونستي روي نگار عيبي بزاري من هم حرفتو قبول دارم وگرنه ديگه خودت ميدوني
ببينين شما براي اينكه راحت تر بتونين مريم خانم رو قانع كنين مي تونين از داييتون كمك بگيرين
من اول بايد مشكلم رو با مهدي حل كنم و همين طور با خودم كنار بيام شما بايد
صبر كنين تا من ببينم چكار مي تونم انجام بدم . در ضمن شما هم با زهرا جون صحبت كنين وببينيد مي تونن كاري براي من بكنند
باشه من با خاله صحبت مي كنم
راستي شما نمي خواين بيشتر در مورد من و اخلاقم بدونين ؟
چرا ، اما الان كه فرصت نيست و من ديرم مي شه بايد برم
مشكلي نيست باشه براي يك فرصت مناسب
ممنون از اينكه من رو رسوندين ، خداحافظ
پس من دوباره بهتون خبر ميدم اما اين دفعه قول مي دم خيلي زود باشه ، خداحافظ
......اون روز سپري شد و گذشت و من هم توي استرس جواب علي
چند روز گذشت و من با اين همه مشغله فكري نمي تونستم به كارهام برسم ، براي همين تصميم گرفتم خودم دوباره از علي خبر بگيرم
وقتي ديدم براي بعضي از همكارها كلاس گذاشتن من هم خيلي خوشحال شدم
چون مي تونستم به اين بهانه تا هر موقع كه مي خوام بيرون باشم . روز اول كلاس رو
همراه همكارها رفتم و آخر وقت از كلاس بيرون اومدم و زنگ زدم به علي
علي هم براي فردا ساعت 5 نزديك محل برگزاري كلاس ها با من قرار گذاشت و
به من گفت مي خواستم بهتون زنگ بزنم اما ديدم خونه كه نمي شه و محل كارتون هم خوشايند نيست براي همين منتظر بودم تا به من زنگ بزنين
ساعت قرار نزديك مي شد وقلب من تند تر مي زد ، موقعي كه از خونه بيرون اومدم توي راه خاله روديدم و بهش گفتم دارم كجا مي رم ، اينجوري خيلي آروم شدم
يك ربع به خاطر ترافيك معطل شدم به همين خاطر وقتي رسيدم ديدم كه علي منتظره بعد از سلام و احوالپرسي سوار ماشين شديم ، علي گفت
امروز به خاطر كم بودن حجم كار زودتر كار رو تعطيل كردن و من هم از ساعت 3 خونه بودم مي خواستم بهتون زنگ بزنم و بگم كه زودتر بياين اما نشد
علي چند تا چهارراه رو رد كرد و رفت داخل يك خيابون خلوت و كنار خيابون پارك كرد
.......تا بتونه راحت صحبت كنه

0 Comments:
Post a Comment
<< Home