نقش خورشيد

Monday, December 25, 2006

نگار قسمت 8

علي شروع كرد و كمي درباره مهدي و كارهايي كه باباش براي اون انجام داده بود
گفت و از بي وفايي مهدي و زير پا گذاشتن تمام مسائل ، من هم كه دورا دور از كارهاي
مهدي خبر داشتم و حرفهايي كه مهدي درمورد علي گفته بود به علي گفتم . كمي از
صحبتمون هم در مورد مهدي وميترا بود و بعد هم در مورد خودمون و مشكلاتي
كه اين چند وقت براي علي پيش اومده بود كه حتي كارش به جايي كشيده بود كه به
پيشنهاد يك دكتر متخصص حرفهايي كه نمي تونست به اطرافيان
بگه روي كاغذ بنويسه تا اينطوري كمي تسكين پيدا كنه و اعصابش راحت بشه
علي از من خواست كمي صبر كنم تا اون كم كم بتونه خونوادش رو راضي كنه
من هم براي اينكه سكوت چند لحظه اي علي رو بشكنم شكلاتي كه توي كيفم بود
بهش دادم واون هم تشكر كرد وبلافاصله از توي جيبش آدامس درآورد
وبه من داد . به عكس العمل سريع علي خندم گرفت واون هم كه متوجه شد خنديد
سر رسيدي همراهم بود كه با خط شكسته مطالبي رو نوشته بودم و توي يك صفحه
نوشته اي از علي بود من هم كه از متنش خوشم اومده بودنوشته روپيش خودم
نگه داشته بودم ( مطلبي كه بر حسب اتفاق به دستم رسيده بود ) برگه رو كه توي
سر رسيد چسبونده بودم به علي نشون دادم ، خيلي تعجب كرد و لبخندي زد و گفت اين چرا پيش شما ست؟
چون من از مطلبش خوشم اومد پيش خودم نگه داشتم
راستي مي خوام براي حل شدن مشكلمون راه حلي پيدا كني اگر
پيدا كني هر طور باشه من عمليش مي كنم و سعي مي كنم مشكل رو حل كنم
حتي من از دوستم هم كمك گرفتم و ازش خواستم اگر بتونه راه حلي پيدا كنه وحتي ازش
خواستم خودش رو جاي من بزاره تا ببينم توي اين موقعيت چه كاري انجام مي ده
حالا اگر موافقين بريم
آره بهتره چون من هم بايد زودتر برم وسعي مي كنم براي اين مشكل راه حلي پيدا كنم
علي ماشين رو روشن كرد و راه افتاد . هوا تاريك شده بود وعلي منو
تا خيابون كناري خونه رسوند وقبل از اينكه من پياده شم گفت: دوست دارم
اين روز يادتون بمونه و بهتون قول مي دم تمام سعي خودم رو بكنم ؛ من هم
از فرصت استفاده كردم وسر رسيدم رو به علي دادم و گفتم : صفحه امروز رو
تاريخ بزن چون شما الان به من قول دادين . علي هم توي تاريكي تاريخ زد
وحرف منو تاييد كرد وازهم خداحافظي كرديم علي چراغ هاي سو بالاي ماشين رو زد تا من برسم به خيابون خودمون
قبل از اينكه بپيچم توي مسير خونه پشت سرم رو نگاه كردم ديدم هنوزعلي
اونجاست ماشين رو روشن كرد ووقتي من جلوي در خونه بودم از كنارم رد شد
صبح با مامان رفتيم خونه خاله . مامان توي اتاق داشت خياطي هاي خاله زهرا
رو مرتب مي كرد و من به خاله اشاره كردم كه مي خوام باهاش
حرف بزنم خاله هم براي ريختن چايي توي آشپزخونه رفت و بعد منو صدا كرد
چه خبر؟ ديروز چكار كردي ؟
با علي صحبت كردم و قرار شد كه با مريم خانم صحبت كنه و خبرش رو بده و گفت سر يك فرصت مناسب خودش مي خواد با شما صحبت كنه
اين فكر خوبيه اينجوري اگر مشكلي پيش بياد من و داييش هم مي تونيم بهش كمك كنيم
متاسفانه مامان همون موقع اومد توي آشپزخونه و ديگه نتونستيم حرف بزنيم
فرداي اون روز بعد از تموم شدن كارم چون مي دونستم علي خونست بهش
زنگ زدم ، علي هم كه قصد داشت از خونه بيرون بياد و ماشين باباش رو براي تعمير ببره با من قرار گذاشت
وقتي رسيدم سر قرار ديدم كه هنوز خبري از علي نيست كمي اونجا بودم كه ديدم علي از اون طرف خيابون منو صدا زد ، من هم رفتم اون بر و سوار ما شين شدم
علي هم خيابون ها روبه صورت مارپيچ مي رفت
مامانم به من گفته شير بگيرم ، اگر موافقين همين طوري كه صحبت مي كنيم به چند تا مغازه هم سر بزنيم
باشه مشكلي نيست
همين طور كه دور مي زديم شروع كرديم به صحبت من به علي گفتم : با خاله صحبت كردم
و در مورد اينكه مي خواي باهاش صحبت كني گفتم ؛ خاله خيلي خوشحال شد و
گفت از هيچ كمكي دريغ نمي كنه و حتي اگر بخواي با دايي هم صحبت مي كنه
باشه من سر يك فرصت مناسب با زهرا جون صحبت مي كنم
خوب ديگه چه خبر؟
خبر خاصي نيست من بازم با مامان صحبت كردم تا شايد بتونم راضيش كنم فعلا كه چيزي نگفته تا ببينم بعد چي مي شه
حالا يكم درمورد خودتون بگين
مثلا چي مي خواي بدوني ؟
از اخلاق و چيزهايي كه دوست دارين ؟
باشه مي گم من عادت دارم وقتي مشكلي برام پيش مي ياد صبر كنم
تا خودم بتونم كم كم حلش كنم و در مورد ...... نمي دونم چه طوري بگم ازمن سئوال بپرس تا بگم
اگر توي موقعيتي باشي و كسي كه با شما ازدواج كرده كاري كنه كه عصباني بشي چكار مي كني ؟
توي اين موقعيت معمولا من همون جا كه اتفاق مي يفته كاري نمي كنم و
بعد درمورد موضوع صحبت مي كنم و دليل كاري كه باعث عصبانيت من شده رو مي پرسم و با حوصله مشكل رو حل مي كنم
وقتي علي اين موضوع رو گفت خنديدم ، علي پرسيد چي شده ؟ چرا مي خندي ؟ من هميشه
دوست داشتم كسي كه باهاش مي خوام زندگي كنم اينطوري باشه اما فكر
نمي كردم كه شما چنين
.......اخلاقي دارين

1 Comments:

At Thursday, December 28, 2006 7:15:00 AM, Anonymous Anonymous said...

salam raha khanom
mamnon az dastaneton
be manam sar bezanid
age momkene man mailetono dashte basham baram bedin bye

 

Post a Comment

<< Home