نقش خورشيد

Wednesday, September 27, 2006

طناب

داستان درباره يك كوهنورد است كه
مي خواست از بلندترین کوه ها بالا برود

او پس از سال ها آماده سازي
ما جرا جويي خود را آغاز كرد. ولی از آنجا كه
افتخار كار را فقط براي خود مي خواست
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

شب بلندي هاي کوه را تماما
در برگرفت و مرد هیچ چيز را نمي ديد
همه چيز سیاه بود
اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طوركه از كوه بالا مي رفت
چند قدم مانده به قله كوه ، پایش لیز خورد
و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد
از كوه پرت شد
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در
مقابل چشمانش مي ديد
و احساس وحشتناک مكيده شدن
به وسیله قوه جاذبه او را
در خود مي گرفت

همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات
ترس عظیم . همه رويداد هاي
خوب و بد زندگي به يادش آمد

اکنون فكر مي كرد مرگ چه قدر
به او نزديك است
ناگهان احساس كرد
كه طناب به دور کمرش محکم شد
بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود
و فقط طناب او را نگه داشته بود
و در اين لحظه سکون ، برایش چاره اي نماند
جز آنكه فریاد بکشد
" خدایا كمكم كن!" "Help me God"
ناگهان صدای پر طنيني از آسمان شنیده
مي شد جواب داد
" از من چه مي خواهي ؟" "what do you want me to do ?"
اي خدا نجاتم بده
واقعاً باور داري كه من مي توانم
تو را نجات بدهم ؟
البته كه باور دارم
اگر باور داري طنابی را كه به كمرت بسته است پاره كن
يك لحظه سکوت
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد

گروه نجات مي گویند كه روز بعد يك كوهنورد
يخ زده را مرده پیدا کردند
بدنش از يك طناب آویزان بود و با
دست هايش محکم طناب را گرفته بود
و او فقط يك متر از زمین فاصله داشت

و شما ؟ چقدر به طناب تان وابسته ايد؟
آيا حاضرید آن را رها كنيد ؟
در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد
هرگز نباید بگوييد كه او شما را فراموش كرده
یا تنها گذاشته است
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما
را با دست راست خود نگه داشته است

اسكيمو ها پنجاه و دو نام براي برف دارند، زيرا برف برايشان اهميت دارد . ممكن است همين مسئله براي عشق هم وجود داشته باشد

عشق را با گفتن اين كه وقت ندارم ، از خود مران
سريع ترين راه دريافت عشق ، ابراز آن است؛ كوتاه ترين راه از دست دادن عشق ،
محكم نگه داشتن آن است ؛ بهترين راه حفظ عشق ، بال و پر دادن به آن است

تصميم بگيريد عشق ياب باشيد نه نقص ياب

عشق ، حسي است كه با آن به دنيا آمديم و ترس حسي است كه اين جا آموختيم

جوهره عشق ، مهرباني است

عشق رها كردن ترس است

يگانه چيزي كه هيچ وقت نمي توانيم به اندازه ي كافي از آن داشته باشيم و ابرازش كنيم عشق است

هنر نقاش

نقاشاني هستند كه خورشيد را تبديل به نقطه اي زرد رنگ مي كنند. برخي نيز به كمك هنر و هوش خود نقطه ي
زرد رنگي را به خورشيد تغيير شكل مي دهند.

Wednesday, September 20, 2006

هديه خدا

و خدا فرمود
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آن ها را به من هديه داده است
او به من گفت
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن
من نيز چنين كردم و
غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي
با وجود اين كه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟
خداوند لبخندي زد و گفت: غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من
از او پرسيدم : خدايا، چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
چرا اين جعبه طلايي و جعبه سياه سوراخ را ؟
و خدا فرمود فرزندم، جعبه طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه ،تا غمهايت را رها كني

Friday, September 15, 2006

دعا


پدر بزرگي در حياط قدم مي زد كه شنيد نوه اش حروف الفبا را با صدايي كه شبيه دعاست تكرار مي كند . از او پرسيد چه مي گويي؟ دختر كوچولو توضيح داد :(( دارم دعا مي كنم ، ولي نمي توانم كلمات درستي براي دعا بيابم ، بنابراين همه ي حروف را مي گويم و خداوندخودش آن ها را مرتب خواهد كرد، زيرا ((.زيرا او مي داند به چه مي انديشم

Friday, September 08, 2006

ولادت امام زمان عج


سالها و ماهها و روزها و ساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها و لحظه ها پی در پی می گذرند و تو را صدا میکنند
می آیند و می روند تا تو را ببینند و نمی توانند
دیروز و امروز و فردا به امید حضور تو رخ می نمایند اما
اما دیروز فراموش می شود و امروز دیروز می شود و فردا امروز
...ولی نمی دانند که در کجای این زمان و مکان خاکی به انتظار نشسته ای
آری
خود بیش از هر کسی منتظر آن لحظه رویایی هستی
آن ساعتی که بیایی و مرهمی باشی بر دلهای شوریده و معشوقی باشی برای دلهای عاشق و منتقمی باشی برای مظلومان و دردمندان
و آن لحظه، لحظه ایست که تمام ذرات این دنیای لایتناهی از ابد تا ازل در انتظارش بوده اند و هستند و خواهند بود و به عشق درک وجودت انتظارها کشیده اند و حسرت ها خورده اند
و چه بگویم از پریشانی و درماندگی و بی لیاقتی خویش که دیدنت پیش کش، هنوز نه درست می شناسمت و نه درست درکت کرده ام و این از نابخردی و غفلت من است که خود به آن معترفم
ولی در تحیرم که با این رو سیاهی چگونه عشق و محبتت را در دلم قرار داده ای
آقای من
به خداوندی خدا با تمام وجود دوستت دارم که این دوست داشتن میراثی است برای دوستداران اهلبیت
آنانی که در کودکی با تربت جدّت حسین(علیه السلام) کام می گشایند و با نوای اذان و اقامه و ذکر شریف اشهد انّ لا الله الا الله و اشهد انّ محمّد رسول و الله و اشهد انّ علی ولی الله شنوا می شوند
آنانی که مادرت را مادر خویش می دانند و به فاطمه مرضیه(سلام الله علیها) ارادت دارند
ارباب من
حال که خود می دانم نمی توانم شیعه واقعیت باشم، خوشحالم که لااقل دوستدار تو و دوستدار دوستدارانت هستم
مولای من
می دانم که از آمال و آرزوهای قلبی ام آگاهی، پس مجالی برای گفتن نیست

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

عيدتون مبارك

Friday, September 01, 2006

كوچه

كوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حضر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حضر از عشق؟_ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي ،من نه رميدم ،نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حضر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

رفت در ظلمت غم ،آن شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم