نقش خورشيد

Thursday, November 30, 2006

نگار قسمت 5

ساعت حدودا 5/1 بود كه من رسيدم خونه حنانه ، اما حنانه هنوز از سر كار نيومده بود
بعد از گذشتن چند دقيقه حنانه اومد بعد باهم رفتيم توي اتاق و من براش تمام ماجرا رو گفتم
اول كه حنانه به من خنديد و گفت كه دارم باهاش شوخي مي كنم ، اما وقتي ديد
قضيه راسته گفت: تو بايد از علي بپرسي و بدوني واقعا بعد از دوست داشتن ميترا كسي
ديگه توي زندگيش نيست ؛ وگفت: حالا با چه بهانه اي بريم بيرون آخه هنوز نيومده بايد بريم
كمي فكر كرديم و دوتايي به اين نتيجه رسيديم كه بگيم مي خوايم بريم براي ثبت نام
كلاس شنا وبا اين حرف بود كه دو تايي زديم بيرون اما تا جايي كه با علي قرار
گذاشته بوديم يك ساعت راه بود و ساعت 3 بود با عجله تاكسي گرفتيم ورفتيم
توي راه به حنانه گفتم : بيا برگرديم من پشيمون شدم مي ترسم اشتباه كرده باشم
حنانه گفت : الان ديگه نمي شه نريم هم علي منتظره هم بالاخره بايد تكليف خودت رو بفهمي
ساعت 20/3 رسيديم
كمي اطراف رو نگاه كرديم اثري از علي نبود
حنانه گفت : با دقت همه جا رو نگاه كن من كه نمي شناسمش كه يك وقت نياد و ما نبينيمش
كمي صبر كرديم بعد حنانه گفت : اونجا رو نگاه كن ببين علي اونه ؟
من هم چرخيدم و جايي رو كه حنانه نشون مي داد نگاه كردم و ديدم علي اونجايه گفتم حنانه اشتباه كردم بيا برگرديم من دارم از ترس و دلهره مي ميرم
حنانه گفت : بيا بريم به قدر كافي دير شده در ضمن نترس من با تويم خدا روهم كه فراموش نكردي
با هم راه افتاديم و رفتيم سمت علي ، بعد از سلام و احوالپرسي و معرفي
كردن حنانه ، حنانه روشو به علي كرد و گفت: اينجا قرار گذاشتين مشكلي پيش نمي ياد؟
علي گفت: اينجا هيئت ورزش ...... كه بابا مسئول يكي از قسمتهاست وامروز من به جاي
بابا اينجا اومدم و چون مطمئن بودم اينجا مناسبه و ما مي تونيم بدون مزاحم صحبت كنيم از نگار خانم خواستم كه بيان اينجا
علي گفت : من جلوتر از شما مي رم شما هم از دراين قسمت ( با دستش در رو نشونمون داد) بياين داخل اتاق
از بد روزگار وقتي علي رفت حنانه يكي از دوستهاي دوران مدرسش رو ديد وشروع كردن
به صحبت ، حنانه گفت: نگار تو برو من هم زود ميام چون اگه نري علي برمي گرده و اون موقع ديگه هيچي
من هم رفتم داخل اتاق علي پرسيد : دوستتون كجاست ؟ گفتم يكي از دوستاي قديميش رو ديده داره با اون صحبت مي كنه بعد مي ياد
علي گفت : من مي رم چايي بيارم شما بشينيد
من گفتم :علي آقا الان نريد، باشه براي بعد چون من مي خوام قبل از اينكه دوستم بياداز شما سئوالي بپرسم
علي گفت : من سر تا پا گوشم واز صبح تا حالا به اندازه كافي فكر كردم كه شما چي مي خواين بگين لطفا زودتر بگين
اول از همه ازتون معذرت مي خوام كه مجبور شدم بهتون دروغ بگم چون چاره اي جز اين نداشتم و براي ديدنتون مجبور بودم
و همين طور كه صبح گفتم موضوع درمورد خودمه و سئوالي كه مي خواستم بپرسم اينه كه
.....نمي دونم چطوري بگم
خواهش مي كنم راحت باشين چون اينطوري هم نمي تونين حرفتون رو بزنيد هم من موقع جواب دادن راحت نيستم
باشه حق با شماست من بدون مقدمه مي گم. مي خواستم بدونم شما بعد از ميترا كس ديگه اي
رو دوست دارين يا نه . اونقدر دهنم خشك شده بود كه احساس خفگي مي كردم
علي نگاهي به من كرد و با كمي مكث گفت: نه اما چرا اين رو پرسيدين؟
مي خواستم بدونم اگر كس ديگه اي هست خداحافظي كنم و برم ومزاحمتون نشم
علي خنديد و گفت : چرا اينقدر سريع ، بدون اينكه چيزي بگين
چون من قصد ندارم كسي باشم كه بخوام دوباره براي شما دغدغه فكري درست كنم
به علي گفتم ببخشيد من تا بيرون مي رم تا ببينم حنانه كجاست بعد ميام تا صحبت كنيم
سريع رفتم بيرون دنبال حنانه وقتي ديدمش داشت با دوستش خداحافظي مي كرد
حنانه معلوم هست كجايي من كه مردم ، بي انصاف نمي شد كمتر حرف بزني ،‌ بيا بريم
حنانه با شيطنت گفت : مي خواستم مزاحم نباشم
دو تايي با هم رفتيم داخل اتاق؛ علي از ما خواست بشينيم پشت ميز و خودش رفت تا براي ما چايي بياره
.........همين كه علي رفت يك نفس عميق كشيدم و

Sunday, November 26, 2006

خيلي زيباست

نگار قسمت 4

يك روز رفتم خونه خاله زهرا و گفتم چند تا نامه هست كه مال دوستمه و بايد ببرم بهزيستي و بدم براش امضا كنند
چون خودش نمي دونسته كه كجا بايد بره آورده كه من براش ببرم ، بعد به خاله گفتم كه نمي شه از علي كمك بگيريم؟
چون اون توي بهزيستي دوست زياد داره و چند وقته كه اونجا مي ره و مي دونه بايد نامه ها رو كجا ببره
خاله زهرا گفت: الان بهش زنگ مي زنم و اگر پيداش كردم بهش مي گم راهنمايت كنه
بعد به سينا گفت : بيا زنگ بزن به خونه عمه مريم و بپرس علي الان كجايه؟
سينا زنگ زد و پرسيد و عمه مريمش گفت نمي دونم علي كجايه اما پيجرش همراهشه مي توني براش
پيغام بزاري تا بهت زنگ بزنه ، سينا تشكر كرد و بعد از اون براي علي پيغام گذاشت كه خيلي زود باهاش تماس بگيره
بعد از نيم ساعت علي زنگ زد ، اول با سينا صحبت كرد و چون سينا نمي دونست چي بايد بگه به
مامانش گفت: بيا شما صحبت كن خاله هم به من گفت: بهتره خودت باهاش
صحبت كني چون من هم نمي دونم تو دقيقا چي مي خواي
سينا به علي گفت كه من مي خوام باهاش صحبت كنم و بعد گوشي رو داد به من
واي نمي دونم چم شده بود دستام يخ كرده بود و قلبم تند مي زد هم از اينكه بفهمند
موضوع دروغه و هم از اينكه خراب كاري كنم با هر زحمتي بود علي رو قانع كردم كه
نامه ها كار اونه ومي تونه كمكم كنه ، علي براي يك ساعت ديگه با من قرار گذاشت
كه برم جلوي بهزيستي و نامه هارو بهش بدم تا ببينه مي تونه چكار كنه
ثانيه شمار ساعت يك جور خاصي شده بود نمي فهميدم از اينكه ساعت داره مي گذره
خوشحالم يا ناراحت ؛ خوشحال از اينكه علي رو مي ديدم ، ناراحت براي اينكه اگر بفهمه بهش دروغ گفتم چي مي شه
خيلي زود از خونه خاله اومدم بيرون وآروم آروم شروع كردم به رفتن سمت محل قرار
آروم مي رفتم كه شايد فكر بهتري به ذهنم برسه و بتونم از اين جو دور شم اما مثل اينكه
هيچ راهي نبود با دلواپسي كه داشتم نفهميدم كي رسيدم نزديك بهزيستي دور و برم رو
نگاه كردم ديدم علي هنوز نيومده يك دفعه با خودم گفتم چه طور مي شه اگر
تا وقتي علي نيومده برم ؟؟...... اما ديدم نمي شه اگربرگردم وقتي علي ببينه من نرفتم
زنگ مي زنه خونه خاله توي همين افكار غرق بودم كه يك دفعه يك نفر سلام كرد
سرعت زدن قلبم اونقدربالا بود كه از روي لباس احساسش مي كردم ، من هم خيلي
آروم سلام كردم و بعد از احوالپرسي علي از من خواست كه نامه ها رو بهش بدم ؛ نمي دونستم
چي بگم يكم مكث كردم و علي هم متوجه مكث من شد و از من پرسيد چيزي شده ؟ حالتون خوبه ؟ من هم گفتم : خوبم
كمي افكارم رو جمع كردم و گفتم : ببخشيد علي آقا من ..... من مي خواستم در مورد موضوعي با شما صحبت كنم
علي گفت : پس نامه ها چي ؟
- ببينيد علي آقا بزارين راحت حرفم رو بگم ، اصلا نامه اي در كار نيست و قصد من از ديدن شما صحبت بوده
علي يك نگاهي به من كرد وبا تعجب لبخندي زد و گفت : من متوجه نمي شم مي شه واضح تر بگين چي شده؟
- من اگر خواستم به هواي كمك شما براي نامه ها ببينمتون به اين دليل بوده كه مي خواستم باشما
در مورد موضوعي صحبت كنم و نمي خواستم كسي متوجه بشه به همين دليل اگر امروز
وقت داشته باشين مي خوام يك جاي آروم با شما صحبت كنم چون اينجا نمي شه ؟
علي گفت : باشه من امروز از ساعت دو به بعد وقت بيشتري دارم و هر موقع شما بخواين در خدمتتون هستم
من هم براي ساعت 5/3 باهاش قرار گذاشتم ، محل قرار رو هم علي مشخص كرد چون من نمي خواستم جاي قرارمون نزديك خونه ما يا خودشون باشه
موقع رفتن علي با همون شوخ طبعي كه هميشه داشت گفت : نمي شه يكم راهنمايي كنيد كه در مورد چي مي خواين صحبت كنيد؟
من هم كه خيلي خندم گرفته بود جلوي خودم رو گرفتم و گفتم در مورد خودم و خودتون
علي موقع خداحافظي گفت : يادتون باشه سر موقع بياين چون فكر منو خيلي مشغول كردين
من هم بعد از خداحافظي براي اينكه كمي آروم بشم رفتم خونه حنانه تا باهاش صحبت كنم
........وازش بخوام با من بياد

Tuesday, November 21, 2006

خداوندا


خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوارست
چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشارست
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آیا آسمان هر جا همین رنگ است

Sunday, November 19, 2006

نگار قسمت 3

ميترا و خونوادش براي مراسم عروسي رفته بودن تهران توي اون عروسي يكي از خانمهاي فاميل از ميترا براي پسرش خواستگاري كرد و ميترا و مرضيه خانم هم بخاطر خلاص شدن از خاصته علي به اونا اجازه داد تا براي ميترا بيان خواستگاري
يك هفته بعد از برگشتن ميترا و خونوادش از مسافرت خونواده زهرا خانم براي خواستگاري اومدن،
و مراحل ابتدايي خواستگاري پيش رفت تا مرحله بله برون و اون موقع بود كه علي و بقيه از موضوع خبر دار شدن
و از اونجا به بعد رفت آمد ها قطع شد و بين دو خواهر فاصله افتاد و هرچي دايي هاي علي و ميترا مي خواستن جلوي اين كار رو بگيرن فايده اي نداشت
مراسم بله برون ميترا بود و همه فاميلها دعوت بودن موقع مراسم همه سراغ مريم خانم و خونوادش رو مي گرفتن ؛ هيچ كس بجز اطرافيان نزديك كه از ماجرا خبر داشتن از موضوع چيزي نفهميد چون مرضيه خانم به همه مي گفت : اونا رفتن مسافرت،(البته تاكيد مي كرد مسافرتشون خيلي اتفاقي پيش اومده )
من از اين موضوع هم خوشحال بودم و هم ناراحت ، خوشحال بودم به خاطر اينكه ديگه كسي نبود كه سر راهم باشه و ناراحت براي علي از اينكه دوباره توي زندگيش شكست خورده بود و چيزي رو كه مي خواست بهش نرسيده بود
بعد ازاين ، ديگه هر جا ميترا بود علي نبود وبراي مراسم هايي كه همه بودن علي اونجا نمي رفت و
پيش دوست صميميش مي رفت ويا تنها توي خونه مي موند
بخاطر همين موضوعي كه براش پيش اومده بود وقت بيشتري رو روي كار مي گذاشت و با اين كار سعي مي كرد فكرش رو كمتر مشغول ميترا كنه و يك كار نيمه وقت ديگه هم توي بهزيستي پيدا كرده بود
يك سال گذشت و مريم خانم كه مي ديد ديگه اينطوري نمي شه با علي كنار بياد دوباره به دنبال دختر براي علي بود
علي هم بي توجه به مادرش بيشتر وقتشو بيرون از خونه بود تا مادرش فرصتي پيدا نكنه تا دوباره صحبت ازدواج رو پيش بكشه و به همين خاطر مقداري از وقت شو صرف پسر داييش مي كرد و به اون نصب و اجراي نرم افزارهاي كامپيوتر رو ياد مي داد
دوباره رفت و آمد علي به خونه داييش زياد شده بود ومن هم كه هنوز علي رو دوست داشتم براي ديدنش به بهانه هاي مختلف اونجا مي رفتم
دوباره حرفهايي براي ازدواج علي پيچيده بود ومن هم دلواپس و نگران از اينكه دوباره طعم جدايي و دلهره رو بچشم با خودم خيلي فكرها مي كردم و نمي دونستم با يد چكار كنم براي همين دنبال كسي بودم كه بتونم باهاش مشورت كنم
به همين خاطر موضوع رو با يكي از دوست هاي نزديكم درميون گذاشتم و ازش كمك خواستم
حنانه هم گفت : ببين نگار جون اگر مي خواي من كمكت كنم بايد ماجرا رو كامل برام بگي تا من هم بتونم يك راه حلي برات پيدا كنم
من هم كه نمي دونستم بايد چكار كنم تمام ماجرا رو براي حنانه تعريف كردم
حنانه بعد از شنيدن حرفهاي من گفت : تو بايد از كسي كمك بگيري كه هم با تو راحت باشه و هم با علي تا بتونه راحت مشكل شما رو حل كنه و اون كسي كه من دارم درموردش حرف مي زنم خاله زهراته چون خالت اخلاق علي رو خوب مي شناسه و باهاش راحته و ميتونه نظر علي رو در مورد تو ازش بپرسه
من هم با نظر حنانه موافق بودم و خوشحال از اينكه اينطوري مي تونم حرف دلم رو به علي بگم
يك روز توي يك فرصت مناسب كه كسي پيش خاله نبود سر صحبت رو باهاش باز كردم و با هر مشكلي بود با يك عالمه مقدمه چيني حرفم رو گفتم ، و در كمال تعجب از خاله شنيدم كه اون و شوهرش هم با اين كار موافقن چون منو علي رو براي هم مناسب مي دونن و خاله مي گفت كه چند بار مي خواسته با من صحبت كنه ونظر منو بپرسه اما موقعيت مناسبي پيش نيومده و حالا از اينكه من باهاش صحبت كردم خوشحاله ، كه شايد بتونه كاري برام انجام بده
بعد از گذشت چند روز خاله زهرا از من خواست برم خونشون و گفت كه مي خواد با من صحبت كنه
من هم با عجله رفتم خونشون و بخاطر اينكه بچه هاي خالم خونه بودن خاله پيش نهاد داد به هواي خريد بريم بيرون و من هم قبول كردم و با هم بيرون رفتيم
همون طور كه با هم پياده روي مي كرديم خاله به من گفت : نگار مي خوام ازت يك سئوال بپرسم مي خوام حقيقت رو بگي ؟ من هم با سر حرفش رو تاييد كردم و گفتم : خوب بگين ديگه
خاله گفت : مثل اينكه خيلي عجله داري
گفتم : نه اما مي خوام بدونم كه با يد چكار كنم ؟
خاله گفت : تو واقعا علي رو دوست داري و تمام فكراتو كردي ؟
- آره من علي رو خيلي دوست دارم و كاملا بهش فكر كردم
خوب بگو ببينم تا حالا در مورد اين موضوع با كسي و يا علي صحبت كردي ؟
- آره تنها كسي كه بجز شما خبر داره حنانه دوستمه كه اون پيشنهاد داد با شما صحبت كنم و درمورد اين موضوع من به خودم اجازه ندادم با علي صحبت كنم چون هم ازش خجالت مي كشم و هم نمي دونستم اگر بگم عكس العملش چيه به همين خاطراين كار رو نكردم
راهمون رو عوض كرديم و به طرف خونه برمي گشتيم كه خاله گفت بايد صبر كني تا من راه حلي پيدا كنم
من هم گفتم باشه من صبر مي كنم تا ببينم چي پيش مي ياد
يك هفته گذشت و من هم ديدم خبري نشد و خاله هم هنوز نتونسته كاري انجام بده براي همين از ترس از دست دادن علي خودم شروع كردم به فكر كردن كه هر جور شده حداقل موضوع رو به علي بگم
.........چند روز گذشت و فكري به نظرم رسيد و دل رو به دريا زدم و بدون اينكه به كسي چيزي بگم خودم مشغول به كار شدم

Tuesday, November 14, 2006

نگار قسمت 2

عقربه هاي ساعت مي چرخيدن وساعتها پشت سر هم تموم مي شدن وخوشبختانه
از مدت خدمت علي مي گذشت و لحظه ديدار نزديك مي شد واي خدا چي مي شد اگر ساعتها با
سرعت بيشتري مي گذشت بالاخره با هر سختي بود دو سال گذشت و خونواده علي هم توي ماههاي آخر دنبال كار
مناسبي براي علي بودن و وقتي علي برگشت كاري توي يك شركت نقشه كشي براش پيدا شد و علي مشغول به كار شد
وقتي كه مدت كمي گذشت و علي توي كارش جا افتاد مامانش(مريم خانم) به اين فكر افتاد تا دنبال يك دختر خوب
و نجيب براي پسرش باشه تا علي ديگه به فكر شكستي كه به خاطر دانشگاه براش پيش اومده نباشه
مريم خانم هم چون ميترا رو دوست داشت بيشتر منظورش اين بود كه علي اسمي از ميترا بياره تا وقتي كارها
رو دارن انجام مي دن حرفي توش نباشه پس يك روز مريم خانم ازش خواست تا در
مورد اين موضوع فكر كنه و اگر كسي رو دوست داره بهش بگه ، تا اون براش پا پيش بزاره
مريم خانم كه دلش مي خواست دختر خواهرش عروسش بشه و اونو از دست نده به صورت خيلي
مختصر و از پيش خودش موضوع رو به خواهرش وميترا گفت وبا سكوتي كه ازاونا ديد فكر كرد علامت رضايته ، خيلي خوشحال شد
ميترا كه دوست نداشت خاله مريم رو ناراحت كنه اونجا ساكت موند و بعد از رفتن خاله شروع كرد به صحبت با مادرش ، ميترا گفت : ببين مادر ، من دوست ندارم خاله جون رو ناراحت كنم اما من به علي مثل يك برادر نگاه مي كنم و خواسته هاو ملاك هاي من خيلي با خصوصيات علي فرق مي كنه پس نمي خوام زندگي داشته باشم كه بعد از گذشت يك مدت كوتاه تبديل به جهنم بشه پس ازتون مي خوام خودتون با خاله صحبت كنين و بدون اينكه ناراحت بشه قانعش كنين
مرضيه خانم هم كمي با ميترا صحبت كرد و از دخترش خواست كه كمي صبر كنه تا بتونه در اين مورد فكري كنه
از اين صحبت كمي گذشت تا اينكه مريم خانم از خواهرش خواست تا با خونواده براي خواستگاري ميترا برن و مشكلات از همين جا زياد شد؛ خواسته علي ،علاقه زياد مريم خانم وموافقت نكردن ميترا
ميترا گفت من شب خواستگاري پيش مهمونها نمي يام پس بي خودي چرا مي يان ؟
مرضيه خانم گفت ببين ميترا اگر كمي صبر كني موقعي كه اومدن من با مريم صحبت مي كنم وراضيش مي كنم كه تو علي رو مثل برادرت مي دوني پس به من فرصت بده
زنگ در حياط به صدا دراومد وحسين آقا پدر ميترا در رو باز كرد ومهمون ها رو به داخل خونه دعوت كرد ؛ همه ساكت و آروم نشسته بودن و سكوتي حكم فرما شده بود كه مريم خانم سكوت رو شكست و رو به خواهرش كرد و گفت : عروس گل من كجايه ؟
مرضيه خانم هم گفت :مريم جان اگر اجازه بدي قبل از اينكه ميترا بياد مي خوام با خودت كمي صحبت كنم
مريم خانم گفت : نه هيچ مشكلي نيست حرفت رو بگو مرضيه
مرضيه دست مريم رو گرفت و گفت بلند شو بريم داخل اتاق تا برات بگم ؛
بعد از گذشت نيم ساعت در اتاق باز شد و مريم ناراحت از اتاق بيرون زد و رو به علي و بقيه گفت: بلند شين بريم - وخودش كفش ها شو پوشيد وبه طرف در حياط رفت – علي كه از ماجرا چيزي نمي دونست پرسيد : چي شده مادر؟
مادر گفت: بدون سئوال! فقط بيا بريم
واونا راه خونه خودشون رو پيش گرفتن و رفتن
توي ماشين همه ساكت بودن علي هم اعصابش بهم ريخته بود
اون شب وقتي علي ماجرا رو فهميد خيلي ناراحت شد وهر چي پدر و مادرش باهاش صحبت كردن فايده نداشت و زودتر از همه توي رختخواب رفت
پدر و مادر علي هم خيلي با هم صحبت كردن و حتي كارشون به بحث كشيد
بعد از چند روزاوضاع كمي آروم شد و دوباره همه سرشون به كارهاي خودشون بند شد
......واما بعد از گذشت چند وقت

Tuesday, November 07, 2006

داستان نگار

مي خوام يك داستان واقعي و پر از فراز و نشيب رو براتون بنويسم ؛ شايد اينطوري اگر توي موقعيتي
شبيه اين قرار گرفتين بدونين چه طوري مي شه مسير بهتري براش پيدا كرد
واما داستان به اين صورت اتفاق افتاد كه
توي يك خانواده پسري بود (علي) كه به دخترخالش علاقه داشت(ميترا) واز بد يا خوب روزگار دختري بود( نگار) كه اون هم درست همون علي رو دوست داشت كه اصلا فكرشو نمي كرد كه علي پيش خودش يك خواسته هايي داره ، ومنتظر بود تا با گذشت زمان اتفاقهايي بيفته و شايد اوضاع
بر وفق مرادش بشه و بتونه يك جوري خواستش رو به علي بگه
وهمين طور روزها و ماهها گذشت تا اينكه خواهر نگار با برادر ميترا ازدواج كرد
اونا يك زندگي عاشقانه و خوب رو شروع كردن ( اگربشه قضيه ازدواج اونا رو
هم توي يك داستان ديگه براتون مي نويسم )
خاله نگار و دايي علي با هم زن و شوهر بودن وخونشون نزديك خونه نگار بود به همين خاطر اكثر اوقات كه
نگار مي رفت خونه خالش علي رو هم اونجا مي ديد و هرچي علي رو بيشتر اونجا مي ديد علاقش به اون بيشتر مي شد و بيشتر محو اخلاق و رفتارش مي شد
!!!!حالا مي خوام با اين پيش زمينه اي كه دارين اسم نگار رو به من تغيير بدم
.......و اما ادامه داستان
من و ميترا هم هر كدوم توي رشته تحصيلي خودمون درسمون رو مي خونديم و بي خبر از اتفاقهاي آينده
و علي هم مثل ما مشغول خوندن درس توي رشته رياضي بود ، توي يكي از سالهاي تحصيلي كه من درس رياضي داشتم و برام مشكلاتي پيش اومده بود دنبال كسي بودم كه بهم كمك كنه وبر حسب اتفاق خالم كه فهميده بود من احتياج به كمك دارم بهم گفت اگر دوست داري من با علي صحبت مي كنم و ازش مي خوام بياد اينجا و تو هم بيا تا با تو رياضي تمرين كنه تا مشكلت حل بشه و من هم خوشحال از اينكه مي تونم حداقل علي رو ببينم قبول كردم و خيلي ازش تشكر كردم ، ماجرا گذشت تا اينكه علي با بار سنگين درسي خودش تونست يك وقتي رو به من اختصاص بده و اون روز مشخص من و علي
هردو رفتيم خونه خالم ( خانم دايي علي ) و شروع كرديم به تمرين و رفع اشكال درس
روز امتحان رسيد ومن با هزار ترس و لرز رفتم سر جلسه امتحان و نگران از نمره چون علي اصرار داشت برگه امتحاني و نمره منو ببينه ، ومن هم به خاطر اينكه يك وقت آبروم نره خيلي مي ترسيدم . با هر سختي بود امتحان رو دادم وخوشبختانه وقتي برگم رو بهم دادن كمي خيالم راحت شد چون مي تونستم با خيال راحت نتيجه زحمات اون و خودم رو بهش نشون بدم ( هنوز بعد از گذشت 8 سال برگه هاي تمرين رياضي پيش من هست)
موارد زيادي شبيه اين توي همون چند وقت پيش اومد كه من و علي كنار هم بوديم و از نزديك هم رو مي ديديم ؛ مثلا يكي از چهارشنبه سوريهايي كه علي اومده بود خونه داييش تا توي خيابون اونا كنار دوستاش باشه من اونجا بودم وكارهاي اونارو مي ديدم كه چقدر بامزه بود آخه علي اخلاقي داشت كه خيلي زود با همه راحت صحبت مي كرد وسريع با شوخي هاي بامزه و بجاش جو خوبي پيش مي آورد و باعث مي شد تا تحسين بقيه نسبت بهش شروع بشه ومن هم كه هميشه از اين اخلاق خوشم مي يومد بيشترپيش خودم تحسينش مي كردم
يك مدت گذشت و درس علي تموم شد و وقتي كه مي خواست براي دانشگاه درس بخونه مشكل بدي براش پيش اومد پدرش ورشكسته شد و اون هم گرفتار كار پدرش شد ونتونست وارد دانشگاه بشه ، و با اين همه مشكلاتي كه داشت مجبور شد بره سربازي
.........رفتن سربازي همانا و نديدن همانا
....ادامه دارد

Wednesday, November 01, 2006

قابل توجه بعضي ها

چرا بعضي ها با كارهاشون تمام زحمات آدم رو ناديده مي گيرند و اونقدر اعصابتو
بهم مي ريزن كه دلت مي خواد هر كاري براشون انجام دادي از بين ببري
بيشتر در مورد كسايي مي گم كه تو عمرشون از کامپیوتر و اینترنت استفاده نکردن
و يك دفعه تا يك كار كوچيكي رو ياد مي گيرند فكر مي كنند همه كاره وبلد عالمند پسورد مي زارن و
واقعا كسي كه صادقانه چيزهايي كه خودش بلده رو به بقيه انتقال مي ده و از خودش مايه مي زاره
تا اونا ياد بگيرند يك دفعه جوي پيش مي ياد كه فكرشو نمي كرده چقدر سخت و ناراحت كننده ميشه
...............واي اون قدر حرف هست كه اگر بخواي بگي مي شه يك ديوان

بدان

گوهرخود راهويدا كن كمال اين است وبس
خويش را درخويش پيدا كن،كمال اين است و بس