وخاله زهرا همين طور صحبت مي كرد و با صحبت هاش آروم شدم و تونستم خودم رو كنترل كنم
مدتي از ماجرا گذشت ومن دور را دور از علي خبر داشتم
هر موقع كه خبري از علي مي شنيدم دلم مي گرفت و از اينكه دير جنبيده بودم از خودم عصباني مي شدم
يك روز با مامان رفته بوديم خونه خاله زهرا كه مريم خانم اونجا بود
و همين طور كه با مامان صحبت مي كردند، صحبت مراسم عروسي شد و
مريم خانم شروع كرد به تعريف از كارهاي خونه علي و مراسمش از مامان هم خواست كه حتما با خونواده براي مراسم بريم
چند روز گذشت و خاله زنگ زد و گفت كه كارت عروسي خونه اوناست و
سر اولين فرصت كارت رو مي يارن قبل از اينكه كارت دعوت خودمون رو ببينم خونه مادر بزرگم بودم كه كارت علي رو اونجا ديدم
نمي دونين چه حالي شدم دستام مي لرزيد و انگار خون به مغزم نمي رسيد
خيلي جلوي بقيه خودم رو كنترل كردم كه اشكم نريزه رفتم توي اتاق خالم و
همون طور كه منو و دختر خالم و دوست خالم نشسته بوديم يك دفعه حالم بد شد ، همين طور اشك مي ريختم و ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم
( دلم خيلي براي نگار سوخت موقعي كه اين ماجرا رو برام تعريف مي كرد
اشك هاش تند تند مي ريخت)خالم و بقيه مي خواستن بدونن چرا من گريه مي كنم حتي نمي تونستم حرف بزنم كمي گذشت
و من سعي كردم فقط از خدا بخوام كه خوشبخت بشن ، چون از صميم قلب
علي رو دوست داشتم و نمي تونستم دعايي جز اون براش داشته باشم
اول با خودم كلنجار رفتم كه به بهانه هاي مختلف عروسي نرم و حتي
خودم رو به مريضي بزنم اما نشد روز قبل عروسي همه دنبال مرتب كردن و كامل
كردن لباسهاشون بود و خوشحال از اينكه بعد از چند وقت مي تونستن برن عروسي
.................اما من چي
اصلا حوصله نداشتم و برام فرقي نداشت با اينكه حوصله نداشتم رفتيم
تالار طوري بود كه ازسالن فرعي طبقه بالا در خروجي ديده مي شد وقتي
ما وارد سالن فرعي پايين شديم ، وقتي احوالپرسي با بعضي افراد فاميل تموم شد
و رفتيم طبقه بالا ديدم كه علي داره از بالا پايين رو نگاه مي كنه وسرش رو بالا
نگرفت و متوجه شدم موقعي كه ما وارد سالن شديم علي از بالا مارو نگاه مي كرده
واي وقتي ديدمش تمام بدن خود به خود شروع كرد به لرزيدن و بغض هم روي گلوم فشار مي آورد
تا وقتي لباسهاي گرم رو از تنم در آوردم وازاتاق پروبه سمت سالن رفتم هنوز بدنم مي لرزيد
سپيده هم كه پيشم بود متوجه شد و گفت: اينطوري بقيه متوجه مي شن آروم باش
من هم با سر حرفشو تاييد كردم
همه فاميل ها اومده بودن بجز ميترا كه خواهرش براي نيومدنش بهانه آورد كه قومهاي شوهرش عزاداربودن و ميترا به احترام اونا نيومده
با اصرار خاله و بقيه يك شيريني برداشتم و كمي از اونو جدا كردم و گذاشتم توي
دهنم مثل سنگ شده بود و از گلوم پايين نمي رفت با هر جور كلنجار رفتن با خودم
خوردمش بعد از چند دقيقه از بس حالم بد بود تمام دستها و بدنم قرمز شد و
ريخت بيرون سپيده و خواهرم هم براي اينكه حال و هواي من عوض بشه با خنده مي گفتن اثرات عروسي و شيرينيه
اون شب با هر دل گرفتگي و بد حالي بود تموم شد
روز بعد مراسم پاتخت بود و ما هم كه مي خواستيم كادوببريم رفتيم خونه مريم
خانم معمولا براي پاتخت داماد حضور نداره و من هم كه از اين موضوع خبر داشتم بخاطر اصرار بقيه رفتم
اما از بد روزگار فيلمبردار كه شب قبل كارش تموم نشده بود از علي خواسته بود روز پاتخت بياد تا بتونه فيلمش رو كامل كنه
منزل مريم خانم به نسبت مهمونها كوچيك بود و من و بقيه مجبور شديم نزديك مبل عروس بشينيم
بعد از گذشت چند دقيقه علي و خانمش وارد خونه شدن و همين طور كه
دورمي زدن به مهمونها خوش آمد مي گفتن از وقتي علي وارد خونه شد تمام حواسش به طرف من بود
احساس مي كردم با نگاههاش مي خواد حرفي بزنه نمي دونم چي مي خواست بگه دلم مي خواست فرياد بزنم شايد دلم آروم شه اما نمي شد
مامان آروم در گوش من گفت : حيفش كه نشد شما براي هم خيلي مناسب بودين و نگاهي به من كرد و دوباره گفت : عيبي نداره شايد قسمت نبوده
مراسم تموم شد وقتي ما رفتيم بيرون علي اونجا بود و داشت با بابا صحبت مي كرد
وقتي منو ديد يك نگاهي به صورتم انداخت ، احساس كردم مي خواد با نگاهش بهم چيزي بگه
آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آ ه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه
دلم داشت مي تركيد
با علي خداحافظي كرديم مامان وبابا براي علي آرزوي خوشبختي كردن
چند قدم كه از كنار علي دور شديم من سعي كردم با آروم اومدن از بقيه فاصله
بگيرم تا بتونم براي آخرين بار ببينمش و با هاش براي هميشه خداحافظي كنم خيلي
آروم برگشتم و ديدم كه علي هم دستش رو بالا آورده انگار علي هم منتظر بود تا من برگردم
.................اما چرا
پايان