نگار قسمت 10
من وخاله با هم صحبت مي كرديم كه خاله گفت : شوهرش با اين قضيه كاملا
موافقه و حتي از خيلي وقت پيش منتظر بوده كه اگر خواهرش نظرش رو خواست
حتما تورو به عنوان يك دختر خوب و مناسب براي علي معرفي كنه و الان هم
اگر علي بياد و بگه كه تو رو دوست داره هر طور كه شده سعي خودش رو مي كنه كه اين وصلت سر بگيره
بعد از گذشت چند روز يك دفعه خاله بهم گفت كه تاريخ عقد علي مشخص شده و
تمام كارهاشون انجام شده و اونا قرار 3 روز ديگه براي آزمايش برن و بعد از اون هم عقد كنند
من رو مي گي، نمي دونم چه طوري بگم كه چه حالي داشتم اشكم كه مثل سيل سرازير شده بود و هر كار مي كردم بند نمي يومد
خاله فكر كرده بود كه من از علي خبر داشتم اما نمي دونست كه من هنوز منتظر بودم
كه اون برام از اتفاق هاي دور و برخبر بياره و حتي مي خواد با من صحبت كنه و از من خواسته كه راه حلي پيدا كنم كه مشكل حل بشه
نمي دونم چرا اين طوري شد تا چند روز كه كاملا مثل افسرده ها شده بودم و نمي دونستم
بايد چكار كنم تا اينكه سپيده گفت : مي تونه شماره دوست علي رو از دختر داييش
كه همسايه و دوست سپيده بود بگيره و از اين طريق بتونم با علي تماس بگيرم
سپيده شماره محل كار دوست علي رو از دوستش
گرفت و به من داد ؛ من هم به دوست علي زنگ زدم و متاسفانه پيداش نكردم
روز عقد نزديك مي شد ومن بيشتر سر در گم مي شدم روزي كه قرار بود
براي عقد كردن برن رسيد ومن وقتي براي خريد با خاله بيرون
رفته بودم دوباره به دوست علي زنگ زدم و خودم رو معرفي كردم و ازش خواستم به
علي بگه با خونه داييش تماس بگيره واون هم قول داد حتما اين كار رو انجام بده
وقتي از بازار برگشتيم ديدم كه علي اونجاست و داره با برادرش
ماشين رو مي شورند و وقتي من رو ديد سرش رو پايين انداخت و چيزي نگفت
خاله پرسيد چه خبر ؟
علي گفت بعد از ظهر مراسم عقده براي همين اومديم اينجا ماشين رو بشوريم
حال خيلي بدي داشتم نمي خواستم جلوي برادر علي گريه كنم اونقدر خودم رو كنترل
كردم كه داشتم منفجر مي شدم باور كردنش خيلي سخت بود و محال تلفن زنگ زد و
مريم خانوم بود و به علي گفت كه با دوستش تماس بگيره چون اون زنگ زده و كار فوري داشته
علي به مامانش گفت كه زنگ ميزنه و بعد قطع كرد من كه ديگه نمي تونستم اونجا
باشم مي خواستم برم كه اصلا دست و پام كشش رفتن نداشت و
دوست داشتم اونجا باشم و يكي بهم بگه كه تمامش دروغ و خوابه ( لحظه خدافظي
تلفن همراه برادرعلي زنگ زد علي شروع كرد به صحبت و من متوجه
شدم كه دوستشه و در مورد اينكه من ازش خواستم به علي بگه صحبت مي كنه
ديدم ايستادن اونجا فايده اي نداره وبا بيشتر موندن من برادر علي هم با حالي كه من
داشتم از ماجرا خبر دار مي شه پس خداحافظي كردم و راه افتادم به سمت خونه
پاهام ناي نداشت، توي راه هزار تا فكر به سرم زد
دلم مي خواست هيچ وقت اين اوضاع رو نمي ديدم
وقتي رسيدم خونه يك پتو برداشتم و سرم رو زير پتو كردم تا شايد بخوابم و از دنيا خبر نداشته باشم اما نشد و افكار بيشتري به سرم هجوم آورد
كم كم به ساعت عقد نزديك تر مي شد و حال من بدتر مي شد
با خودم گفتم شايد اگر بشينم پاي كامپيوتر حواسم پرت شه اما نشستن روي صندلي همانا و ريختن اشكهام مثل سيل همانا
توي عالم خودم بودم و آهنگ گوش مي دادم كه احساس كردم كسي دستش رو
گذاشت روي شونم سريع اشكهام رو پاك كردم و برگشتم ديدم خاله پشت سرمه
با ديدن خاله زهرا بيشتر دلم گرفت و ديگه اون موقع نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و پريدم
توي بغلش خاله گفت گريه كن تا آروم بشي و شروع كرد به دلداري دادن من
نگار جون شايد قسمت نبوده تو و علي با هم
.....ازدواج كنين و

1 Comments:
salam.
shoma be ye bazi davat shodid.
montazeram
Post a Comment
<< Home