نقش خورشيد

Monday, January 01, 2007

نگار قسمت 9

شما وقتي من عصباني مي شم رو نديدين ؟
چرا من عصبانيتتون رو هم ديدم خيلي وحشتناك نيست ، مي شه تحمل كرد
شما كجا عصبانيت من رو ديدي؟
يك بار كه من خونه خاله بودم و شما هم اونجا بودين ديدم اونقدر ترسناك نبود
خوب كه اين طور ديگه چي
از پشت كارتون هم خيلي خوشم مي ياد
چه طور مگه ؟
درس خوندنتون براي دانشگاه با اون همه مشكل و يا كمك كردن به خونواده براي درست شدن كارباباتون
صحبتمون همين طوري ادامه داشت تا اينكه علي پيشنهاد داد بريم يه جايي و ساندويچ بخوريم
توي خيابون دنبال يك ساندويچ فروشي بوديم و همين طور كمي دور خودمون چرخيديم
تا يك جاي مناسب پيدا كرديم ، هر دو پياده شديم و رفتيم توي مغازه علي از من پرسيد چي مي خورم و بعد رفت سفارش داد
توي اين فاصله اومد و روبروي من نشست و گفت اگر يك موقعيتي پيش اومد كه
ما نتونستيم با هم ازدواج كنيم اومدن اين جا برات مي شه يك خاطره و
همين طور كه حرف مي زد با عروسكي كه به كيف من وصل شده بود بازي مي كرد
من ساعت رو نگاه كردم و ديدم ساعت 5/8 شده و چون به مامانم گفته بودم تا ساعت 9 بر مي گردم از علي خواستم كه بريم
علي هم ساندويچ ها رو همراه نوشابه گرفت و رفتيم داخل ماشين وهمين طور كه
علي ماشين رو روشن مي كرد من هم كاغذ ساندويچ ها رو باز كردم و يكي رو به علي دادم و راه افتاديم به سمت خونه
علي منو تا يك مسيري رسوند و بخاطر اينكه ماشين خراب بود بقيه راه رو خودم رفتم
چند وقت بود كه اوضاع خيلي آروم بود و هر چند وقت يك بار من علي رو
خونه خاله مي ديدم چون علي اونجا مي يومد و به سينا آموزش نرم افزار
مي داد تا اينكه صحبت خواستگاري رفتن علي رو شنيدم كه براي همون دختري كه به ما گفته بود مي خوان برن
نمي دونم چم شده بود ، خيلي مي ترسيدم از اينكه علي رو از دست بدم
و از دست خودم خيلي عصباني بودم كه چرا موضوع رو خيلي زودتر به علي نگفته بودم
يك روز بعد از ظهر كه من رفته بودم خونه خاله علي هم اومده بود اونجا و بر
حسب اتفاق يكي از همسايه هاي خاله باهاش كار داشت و خاله هم براي چند دقيقه
رفت خونه همسايه و من و علي و دختر خالم (سپيده ) توي خونه بوديم علي ازسپيده
خواست كه بره وبراش چايي بياره ، وقتي سپيده توي آشپز خونه رفت علي به من
گفت مي خواد با من صحبت كنه و من هم گفتم سپيده از ماجرا چيزي نمي دونه الان
برمي گرده و مي خواد بفهمه كه اينجا چه خبره ، علي گفت : سپيده با من ؛ و بلند شد
و رفت پيش سپيده و شروع كرد به صحبت كمي باهاش حرف زد و برگشت وبعد از اون سپيده من رو صدا زد
خوب حالا ديگه من غريبه شدم و تو هيچي به من نگفتي
هنوز موقع اون نشده بود كه بهت بگم بزار الان من صحبتهام رو با علي بكنم بعد تمام ماجرا رو برات مي گم
رفتم توي اتاق ، مي شه بگين چرا اين كار رو كردين ؟
من با دختر داييم اين حرفها رو ندارم و اگر كسي باشه كه بتونه هواي ما رو داشته باشه بد نيست
باشه هر جور شما راحتين
ببينين من دو روز ديگه بايد با خونوادم بريم خونه همون دختر خانمي كه براتون
گفتم من الان مجبورم اين كار رو بكنم چون با لج و لجبازي نمي شه كاري كرد
من اين كار رو مي كنم تا بتونم سر فرصت مشكلم رو حل كنم و همون طور كه قبلا
به شما گفتم سعي خودم رو مي كنم ، من مي خوام هفته آينده يك روز مثل همين امروز
دوباره شما رو ببينم و در مورد مسائلي كه اتفاق مي يفته باهاتون صحبت كنم مي خوام
موقعيتي مثل همين الان باشه كه من باشم و شما و سپيده تا راحت صحبت كنيم
باشه من سعي مي كنم اين كار رو بكنم ؛ همين لحظه بود كه خاله اومد ومن براي خريد رفتم تا بيرون
وقتي مي خواستم برم متوجه شدم كه علي خاله رو صدا كرد تا باهاش صحبت كنه
من رفتم وسريع برگشتم كه ديدم هنوز دارن صحبت مي كنن براي همين با سپيده رفتيم
توي يك اتاق ديگه كمي صبر كرديم من سپيده رو به بهانه برداشتن كتاب فرستادم توي اتاق كه مامانش بهش اجازه نداده بود كه بره توي اتاق
دوتايمون صبر كرديم تا صحبتشون تموم شد بعد علي خداحافظي كرد و رفت و من
از خاله پرسيدم كه چي شده خاله گفت: علي خواسته من به صورت غير مستقيم
نظر داييش رو بپرسم و ببينم نظرش درمورد اين كار چيه تا بعد خودش بياد و
با داييش صحبت كنه و علي كمي هم در مورد خودش گفته و
.............مشكلاتي كه براي خودش پيش اومده

0 Comments:

Post a Comment

<< Home