نقش خورشيد

Tuesday, January 23, 2007

فرياد خاموش



باران عشق
آن روز که نگاهم در چشم تو افتاد
آفتاب می خنديد
برق چشمان من به خورشيد طعنه ميزد و
چشم تو شرم داشت

آنگاه قلب من ترنم باران عشق را
همچون کوير صد سال تشنه ای
احساس کرد
شد بوستانی و همه جا عطر اقاقی پيچيد
سپيده شب شد
شب ها سپيده گشت
...ايام خوش گذشت
افسوس
سراب بود سراب بود سراب
ناگه شبی همه آن چشم پر غزل
ديگر نتافت بر همه تار و پود زندگی
آن شب ستاره مرد

آری
و من هنوز
در خيال آن چشم پر زناز
در انتظار ناز
بنشسته بر سر گور خويش باز
گريه می کنم

غنچه هاي كوچك نور
بر پوست سرد اطاق ميشكفد
پنجره را ميبنديم
و پرده ها
آواز بلند آرامش را
در اطاق رها مي كنند
اطاق زنده مي شود
مردماني مي آيند
بي آنكه نام ما را بدانند
كاسه اي از اندوهمان را
مي نوشند
مردماني كه بر سينه
نقش خورشيد را خالكوبي كرده اند
و بيرون از اين اطاق
در توهم آرامش
زيسته اند

چه زیبا می خواند

چه زیبا می بارد

با ترنم باران

به ان روزها می اندیشم

لحظه هایی که در کنارتو بودم

می گفتی وقت باران

به یاد مادرت می افتی

که در ترنم باران

صدای مادرت را میشنوی
حالا که دورم از تو

........من نيز
صدای گرم تو را می شنوم

ببار باران
بیشتر ببار
شاید او را ببینم

با ترنمت . باعشق . گرمی بده به دلم

فریاد خاموش

Saturday, January 20, 2007

خوشحالي هاي زندگي

فقط يك خوشحالي در زندگي وجود دارد، دوست بداري و دوستت بدارند

خوشحال بودن بهتراز عاقل بودن
است

خوشحالي ، پروانه اي است كه
وقتي او را دنبال كني ،
هميشه دور از دسترس توست ، ولي
اگر آرام بشيني
، روي تو مي نشيند

اعتراف نامه


مي خوام در ابتدا از آقا جاهد كه منو به اين بازي جذاب دعوت کردن تشكر كنم
اولين اعتراف مربوط مي شه به سن كودكي كه حس كنجكاوي باعث مي شد كارهايي انجام بديم ، يك نمونه از اون كارها موقعي بود كه در حال ساختن خونمون بوديم يك جاي خونه رو سيمان كرده بودن و با تاكيد بسيار به من و خواهر و برادرم گفتن كه به هيچ عنوان اونجا نريم چون دوباره سيمان كردن و صاف كردنش باعث عقب افتادن و كند شدن كار مي شه خواهر بزگترم كه خيلي سر به راه بود چشم رو گفت و رفت دنبال كارهاي خودش من و برادرم هم منتظر يك موقعيت مناسب شديم و بعد از رفتن بابا رفتيم كه روي سيمان ها كه فكر مي كرديم خيلي عميقه و اگر كسي چند لحظه روي اونا وايسته غرق مي شه ، يك تكه چوب برداشتيم و براي هنر نمايي اول چوب گذاشتم روي سيمانها و بعد خودم رفتم روي چوب بعد چند لحظه اونجا بودم و بعد نوبت برادرم شد و اون هم رفت روي چوب بعد كه ديديم اتفاقي نيفتاد رفتيم دنبال بازي ، چشمتون روز بد نبينه وقتي بابام اومد و با اون صحنه روبرو شد صداش از بيرون تا توي اتاق مي يومد و ماهم كه از دسته گلمون خبر داشتيم رفتيم و قايم شديم و بعد از آروم شدن سر و صدا و فرض بابا كه خواهر بزرگم اين كار رو كرده بيرون اومديم تفلكي خواهرم
دومين اعتراف مربوط به چند سال بعد بود كه توي مدرسه اتفاق افتاد همه بچه ها قرار بود يك ساعت درست كنند و معلممون به ديوار كلاس بزنه روز اول من ساعتم رو بردم و چون از همه قشنگ تر شده بود معلممون خيلي تعريف كرد و به بچه هايي كه فراموش كرده بودن دوباره مهلت داد تا ساعتشون رو بيارن روز بعد چندتا از بچه ها ساعتهاشون رو آوردن و اون روز هم معلم از ساعت زشت يكي از بچه ها تعريف كرد و من هم كه بهم برخورده بود كه كار منو با اون داره مقايسه مي كنه ساعت زنگ تفريح رفتم سراغ ساعتش كه كنار ساعت من نصب شده بود و پريدم پارش كردم آخ آخ نمي دونين بعدش چه بلايي سرم اومد دستم با ميخ ساعت خودم به اندازه چهار تا بخيه باز شد خدا منو ببخشه تفلكي نفهميد كار كي بوده براي همين يك ربع گريه مي كرد
سومين اعتراف توي دوران دانشجوييم بود كه چون استادي رو خيلي دوست داشتم و بقيه بهش علاقه چنداني نداشتن براي جلسه آخر تمام بچه ها قرار گذاشته بودن كه سر كلاس نرن و من هم چون در كل مي شه گفت عاشق اخلاق استاد بودم رفتم و يواشكي به استاد گفتم تفلكي بچه ها روحشون هم خبر نداشت و فكر نمي كردن كه كار من باشه تمام برنامه هاشون بهم خورد
چهارمين اعتراف كه اميدوارم خونواده و چند تا از دورو بري هام ببخشنم كه اينقدر بهشون دروغ گفتم و به خاطر دوست داشتن زيادم منجر به دورغ گفتنم شد كه براي ديدن يكي از دوستام انواع بهانه هارو در مي آوردم تا بتونم يك ساعت باهاش باشم و يك ساعت احساس كنم كه مي تونم اونجوري باشم كه خودم مي خوام
و آخرين اعتراف مي خوام دوباره و حتي شايد صد باره از مامانم معذرت بخوام و بخوام منو ببخشه كه اينقدر بد بودم و اعتراف كنم كه با اينكه هيچ وقت نمي خواستم اينجوري باشم و بخاطر جوني مرتكب اشتباه شدم و بخاطر يكي از دوستام كه يك دفعه عاشقش شدم و به خاطر اون مرتكب اشتباهات بزرگي شدم
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدايا منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ببخــــــــــــــــــــــــــــــــــش
و اما اسم پنج خوشبختي كه قراره اعتراف كنن و توي اين بازي جالب و مهيج شركت كنند
طاها جون
دفتر سفيد
همراز باران
مريم
رويا

Saturday, January 13, 2007

raha

صبر كن

اگر از خدا چيزي خواستي و بهت گفت باشه حتما بهت مي ده
اگر بهت گفت صبر كن يعني مي خواد يك چيز بهتر بهت بده
اگر گفت نه يعني داره بهترين چيز رو برات آماده مي كنه

نگار قسمت 11

وخاله زهرا همين طور صحبت مي كرد و با صحبت هاش آروم شدم و تونستم خودم رو كنترل كنم
مدتي از ماجرا گذشت ومن دور را دور از علي خبر داشتم
هر موقع كه خبري از علي مي شنيدم دلم مي گرفت و از اينكه دير جنبيده بودم از خودم عصباني مي شدم
يك روز با مامان رفته بوديم خونه خاله زهرا كه مريم خانم اونجا بود
و همين طور كه با مامان صحبت مي كردند، صحبت مراسم عروسي شد و
مريم خانم شروع كرد به تعريف از كارهاي خونه علي و مراسمش از مامان هم خواست كه حتما با خونواده براي مراسم بريم
چند روز گذشت و خاله زنگ زد و گفت كه كارت عروسي خونه اوناست و
سر اولين فرصت كارت رو مي يارن قبل از اينكه كارت دعوت خودمون رو ببينم خونه مادر بزرگم بودم كه كارت علي رو اونجا ديدم
نمي دونين چه حالي شدم دستام مي لرزيد و انگار خون به مغزم نمي رسيد
خيلي جلوي بقيه خودم رو كنترل كردم كه اشكم نريزه رفتم توي اتاق خالم و
همون طور كه منو و دختر خالم و دوست خالم نشسته بوديم يك دفعه حالم بد شد ، همين طور اشك مي ريختم و ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم
( دلم خيلي براي نگار سوخت موقعي كه اين ماجرا رو برام تعريف مي كرد
اشك هاش تند تند مي ريخت)خالم و بقيه مي خواستن بدونن چرا من گريه مي كنم حتي نمي تونستم حرف بزنم كمي گذشت
و من سعي كردم فقط از خدا بخوام كه خوشبخت بشن ، چون از صميم قلب
علي رو دوست داشتم و نمي تونستم دعايي جز اون براش داشته باشم
اول با خودم كلنجار رفتم كه به بهانه هاي مختلف عروسي نرم و حتي
خودم رو به مريضي بزنم اما نشد روز قبل عروسي همه دنبال مرتب كردن و كامل
كردن لباسهاشون بود و خوشحال از اينكه بعد از چند وقت مي تونستن برن عروسي
.................اما من چي
اصلا حوصله نداشتم و برام فرقي نداشت با اينكه حوصله نداشتم رفتيم
تالار طوري بود كه ازسالن فرعي طبقه بالا در خروجي ديده مي شد وقتي
ما وارد سالن فرعي پايين شديم ، وقتي احوالپرسي با بعضي افراد فاميل تموم شد
و رفتيم طبقه بالا ديدم كه علي داره از بالا پايين رو نگاه مي كنه وسرش رو بالا
نگرفت و متوجه شدم موقعي كه ما وارد سالن شديم علي از بالا مارو نگاه مي كرده
واي وقتي ديدمش تمام بدن خود به خود شروع كرد به لرزيدن و بغض هم روي گلوم فشار مي آورد
تا وقتي لباسهاي گرم رو از تنم در آوردم وازاتاق پروبه سمت سالن رفتم هنوز بدنم مي لرزيد
سپيده هم كه پيشم بود متوجه شد و گفت: اينطوري بقيه متوجه مي شن آروم باش
من هم با سر حرفشو تاييد كردم
همه فاميل ها اومده بودن بجز ميترا كه خواهرش براي نيومدنش بهانه آورد كه قومهاي شوهرش عزاداربودن و ميترا به احترام اونا نيومده
با اصرار خاله و بقيه يك شيريني برداشتم و كمي از اونو جدا كردم و گذاشتم توي
دهنم مثل سنگ شده بود و از گلوم پايين نمي رفت با هر جور كلنجار رفتن با خودم
خوردمش بعد از چند دقيقه از بس حالم بد بود تمام دستها و بدنم قرمز شد و
ريخت بيرون سپيده و خواهرم هم براي اينكه حال و هواي من عوض بشه با خنده مي گفتن اثرات عروسي و شيرينيه
اون شب با هر دل گرفتگي و بد حالي بود تموم شد
روز بعد مراسم پاتخت بود و ما هم كه مي خواستيم كادوببريم رفتيم خونه مريم
خانم معمولا براي پاتخت داماد حضور نداره و من هم كه از اين موضوع خبر داشتم بخاطر اصرار بقيه رفتم
اما از بد روزگار فيلمبردار كه شب قبل كارش تموم نشده بود از علي خواسته بود روز پاتخت بياد تا بتونه فيلمش رو كامل كنه
منزل مريم خانم به نسبت مهمونها كوچيك بود و من و بقيه مجبور شديم نزديك مبل عروس بشينيم
بعد از گذشت چند دقيقه علي و خانمش وارد خونه شدن و همين طور كه
دورمي زدن به مهمونها خوش آمد مي گفتن از وقتي علي وارد خونه شد تمام حواسش به طرف من بود
احساس مي كردم با نگاههاش مي خواد حرفي بزنه نمي دونم چي مي خواست بگه دلم مي خواست فرياد بزنم شايد دلم آروم شه اما نمي شد
مامان آروم در گوش من گفت : حيفش كه نشد شما براي هم خيلي مناسب بودين و نگاهي به من كرد و دوباره گفت : عيبي نداره شايد قسمت نبوده
مراسم تموم شد وقتي ما رفتيم بيرون علي اونجا بود و داشت با بابا صحبت مي كرد
وقتي منو ديد يك نگاهي به صورتم انداخت ، احساس كردم مي خواد با نگاهش بهم چيزي بگه
آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آ ه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه آه
دلم داشت مي تركيد
با علي خداحافظي كرديم مامان وبابا براي علي آرزوي خوشبختي كردن
چند قدم كه از كنار علي دور شديم من سعي كردم با آروم اومدن از بقيه فاصله
بگيرم تا بتونم براي آخرين بار ببينمش و با هاش براي هميشه خداحافظي كنم خيلي
آروم برگشتم و ديدم كه علي هم دستش رو بالا آورده انگار علي هم منتظر بود تا من برگردم
.................اما چرا
پايان

Friday, January 05, 2007

نگار قسمت 10

من وخاله با هم صحبت مي كرديم كه خاله گفت : شوهرش با اين قضيه كاملا
موافقه و حتي از خيلي وقت پيش منتظر بوده كه اگر خواهرش نظرش رو خواست
حتما تورو به عنوان يك دختر خوب و مناسب براي علي معرفي كنه و الان هم
اگر علي بياد و بگه كه تو رو دوست داره هر طور كه شده سعي خودش رو مي كنه كه اين وصلت سر بگيره
بعد از گذشت چند روز يك دفعه خاله بهم گفت كه تاريخ عقد علي مشخص شده و
تمام كارهاشون انجام شده و اونا قرار 3 روز ديگه براي آزمايش برن و بعد از اون هم عقد كنند
من رو مي گي، نمي دونم چه طوري بگم كه چه حالي داشتم اشكم كه مثل سيل سرازير شده بود و هر كار مي كردم بند نمي يومد
خاله فكر كرده بود كه من از علي خبر داشتم اما نمي دونست كه من هنوز منتظر بودم
كه اون برام از اتفاق هاي دور و برخبر بياره و حتي مي خواد با من صحبت كنه و از من خواسته كه راه حلي پيدا كنم كه مشكل حل بشه
نمي دونم چرا اين طوري شد تا چند روز كه كاملا مثل افسرده ها شده بودم و نمي دونستم
بايد چكار كنم تا اينكه سپيده گفت : مي تونه شماره دوست علي رو از دختر داييش
كه همسايه و دوست سپيده بود بگيره و از اين طريق بتونم با علي تماس بگيرم
سپيده شماره محل كار دوست علي رو از دوستش
گرفت و به من داد ؛ من هم به دوست علي زنگ زدم و متاسفانه پيداش نكردم
روز عقد نزديك مي شد ومن بيشتر سر در گم مي شدم روزي كه قرار بود
براي عقد كردن برن رسيد ومن وقتي براي خريد با خاله بيرون
رفته بودم دوباره به دوست علي زنگ زدم و خودم رو معرفي كردم و ازش خواستم به
علي بگه با خونه داييش تماس بگيره واون هم قول داد حتما اين كار رو انجام بده
وقتي از بازار برگشتيم ديدم كه علي اونجاست و داره با برادرش
ماشين رو مي شورند و وقتي من رو ديد سرش رو پايين انداخت و چيزي نگفت
خاله پرسيد چه خبر ؟
علي گفت بعد از ظهر مراسم عقده براي همين اومديم اينجا ماشين رو بشوريم
حال خيلي بدي داشتم نمي خواستم جلوي برادر علي گريه كنم اونقدر خودم رو كنترل
كردم كه داشتم منفجر مي شدم باور كردنش خيلي سخت بود و محال تلفن زنگ زد و
مريم خانوم بود و به علي گفت كه با دوستش تماس بگيره چون اون زنگ زده و كار فوري داشته
علي به مامانش گفت كه زنگ ميزنه و بعد قطع كرد من كه ديگه نمي تونستم اونجا
باشم مي خواستم برم كه اصلا دست و پام كشش رفتن نداشت و
دوست داشتم اونجا باشم و يكي بهم بگه كه تمامش دروغ و خوابه ( لحظه خدافظي
تلفن همراه برادرعلي زنگ زد علي شروع كرد به صحبت و من متوجه
شدم كه دوستشه و در مورد اينكه من ازش خواستم به علي بگه صحبت مي كنه
ديدم ايستادن اونجا فايده اي نداره وبا بيشتر موندن من برادر علي هم با حالي كه من
داشتم از ماجرا خبر دار مي شه پس خداحافظي كردم و راه افتادم به سمت خونه
پاهام ناي نداشت، توي راه هزار تا فكر به سرم زد
دلم مي خواست هيچ وقت اين اوضاع رو نمي ديدم
وقتي رسيدم خونه يك پتو برداشتم و سرم رو زير پتو كردم تا شايد بخوابم و از دنيا خبر نداشته باشم اما نشد و افكار بيشتري به سرم هجوم آورد
كم كم به ساعت عقد نزديك تر مي شد و حال من بدتر مي شد
با خودم گفتم شايد اگر بشينم پاي كامپيوتر حواسم پرت شه اما نشستن روي صندلي همانا و ريختن اشكهام مثل سيل همانا
توي عالم خودم بودم و آهنگ گوش مي دادم كه احساس كردم كسي دستش رو
گذاشت روي شونم سريع اشكهام رو پاك كردم و برگشتم ديدم خاله پشت سرمه
با ديدن خاله زهرا بيشتر دلم گرفت و ديگه اون موقع نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و پريدم
توي بغلش خاله گفت گريه كن تا آروم بشي و شروع كرد به دلداري دادن من
نگار جون شايد قسمت نبوده تو و علي با هم
.....ازدواج كنين و

عيد غدير

يا علي ع

عيد غدير

ساعت از ظهر گذشته بود كه ناگهان پيك وحي بر رسول خدا(ص) نازل شد و
از جانب خداوند پيام آورد كه : اي رسول ! آنچه از جانب پروردگارت
بر تو نازل شده به گوش مردم برسان و اگر چنين نكني رسالت
او را ابلاغ نكرده اي و خداوند تو را از گزند مردمان حفظ خواهد كرد
همگان در آن بيابان بي آب و در زير آفتاب سوزان صحرا فرود آمدند و منبري از
جهاز شتران براي پيامبر(ص) ساختند و رسول خدا (ص) بر فرازآن رفته و
روي به مردم كردند: « اي مردم! به زودي من از ميان شما رخت بر مي بندم
چه كسي بر مومنين در ارزيابي مصلحت ها و شناخت و تصرف در
امور سزاوارتر است؟» و ادامه مي دهد : ... خداوند، مولاي من
و من مولاي مومنان هستم و
بر آنها از خودشان سزاوارترم . اي مردم هر كس كه من مولا و رهبر اويم
اين علي (ع) هم مولا و رهبر اوست
و اين جمله را سه بار تكرار كردند . هنوز
اجتماع به حال خود باقي بود كه
دوباره آهنگ روح بخش وحي گوش جان محمد (ص) را
نواخت كه :« امروز دينتان را برايتان پسنديدم.)) و بدين سان علي(ع) از جانب
خداوند و در محلي به نام غدير براي جانشيني پيامبر(ص) برگزيده شد

دشت غوغا بود ، غوغا بود ، غوغا در غدير موج مي زد سيل مردم مثل دريا در غدير
...پس به يارانش پيمبر گفت : « بعد از من علي است هر كه من مولاي اويم، اوست مولا» در غدير

عيد غدير خم مبارك

Monday, January 01, 2007

فروغ

نظر

دوست من كه نظر گذاشتي(نگار خانم)وقتي من نمي دونم
كي هستي چطوري برات نظربزارم و آدرس بدم؟

نگار قسمت 9

شما وقتي من عصباني مي شم رو نديدين ؟
چرا من عصبانيتتون رو هم ديدم خيلي وحشتناك نيست ، مي شه تحمل كرد
شما كجا عصبانيت من رو ديدي؟
يك بار كه من خونه خاله بودم و شما هم اونجا بودين ديدم اونقدر ترسناك نبود
خوب كه اين طور ديگه چي
از پشت كارتون هم خيلي خوشم مي ياد
چه طور مگه ؟
درس خوندنتون براي دانشگاه با اون همه مشكل و يا كمك كردن به خونواده براي درست شدن كارباباتون
صحبتمون همين طوري ادامه داشت تا اينكه علي پيشنهاد داد بريم يه جايي و ساندويچ بخوريم
توي خيابون دنبال يك ساندويچ فروشي بوديم و همين طور كمي دور خودمون چرخيديم
تا يك جاي مناسب پيدا كرديم ، هر دو پياده شديم و رفتيم توي مغازه علي از من پرسيد چي مي خورم و بعد رفت سفارش داد
توي اين فاصله اومد و روبروي من نشست و گفت اگر يك موقعيتي پيش اومد كه
ما نتونستيم با هم ازدواج كنيم اومدن اين جا برات مي شه يك خاطره و
همين طور كه حرف مي زد با عروسكي كه به كيف من وصل شده بود بازي مي كرد
من ساعت رو نگاه كردم و ديدم ساعت 5/8 شده و چون به مامانم گفته بودم تا ساعت 9 بر مي گردم از علي خواستم كه بريم
علي هم ساندويچ ها رو همراه نوشابه گرفت و رفتيم داخل ماشين وهمين طور كه
علي ماشين رو روشن مي كرد من هم كاغذ ساندويچ ها رو باز كردم و يكي رو به علي دادم و راه افتاديم به سمت خونه
علي منو تا يك مسيري رسوند و بخاطر اينكه ماشين خراب بود بقيه راه رو خودم رفتم
چند وقت بود كه اوضاع خيلي آروم بود و هر چند وقت يك بار من علي رو
خونه خاله مي ديدم چون علي اونجا مي يومد و به سينا آموزش نرم افزار
مي داد تا اينكه صحبت خواستگاري رفتن علي رو شنيدم كه براي همون دختري كه به ما گفته بود مي خوان برن
نمي دونم چم شده بود ، خيلي مي ترسيدم از اينكه علي رو از دست بدم
و از دست خودم خيلي عصباني بودم كه چرا موضوع رو خيلي زودتر به علي نگفته بودم
يك روز بعد از ظهر كه من رفته بودم خونه خاله علي هم اومده بود اونجا و بر
حسب اتفاق يكي از همسايه هاي خاله باهاش كار داشت و خاله هم براي چند دقيقه
رفت خونه همسايه و من و علي و دختر خالم (سپيده ) توي خونه بوديم علي ازسپيده
خواست كه بره وبراش چايي بياره ، وقتي سپيده توي آشپز خونه رفت علي به من
گفت مي خواد با من صحبت كنه و من هم گفتم سپيده از ماجرا چيزي نمي دونه الان
برمي گرده و مي خواد بفهمه كه اينجا چه خبره ، علي گفت : سپيده با من ؛ و بلند شد
و رفت پيش سپيده و شروع كرد به صحبت كمي باهاش حرف زد و برگشت وبعد از اون سپيده من رو صدا زد
خوب حالا ديگه من غريبه شدم و تو هيچي به من نگفتي
هنوز موقع اون نشده بود كه بهت بگم بزار الان من صحبتهام رو با علي بكنم بعد تمام ماجرا رو برات مي گم
رفتم توي اتاق ، مي شه بگين چرا اين كار رو كردين ؟
من با دختر داييم اين حرفها رو ندارم و اگر كسي باشه كه بتونه هواي ما رو داشته باشه بد نيست
باشه هر جور شما راحتين
ببينين من دو روز ديگه بايد با خونوادم بريم خونه همون دختر خانمي كه براتون
گفتم من الان مجبورم اين كار رو بكنم چون با لج و لجبازي نمي شه كاري كرد
من اين كار رو مي كنم تا بتونم سر فرصت مشكلم رو حل كنم و همون طور كه قبلا
به شما گفتم سعي خودم رو مي كنم ، من مي خوام هفته آينده يك روز مثل همين امروز
دوباره شما رو ببينم و در مورد مسائلي كه اتفاق مي يفته باهاتون صحبت كنم مي خوام
موقعيتي مثل همين الان باشه كه من باشم و شما و سپيده تا راحت صحبت كنيم
باشه من سعي مي كنم اين كار رو بكنم ؛ همين لحظه بود كه خاله اومد ومن براي خريد رفتم تا بيرون
وقتي مي خواستم برم متوجه شدم كه علي خاله رو صدا كرد تا باهاش صحبت كنه
من رفتم وسريع برگشتم كه ديدم هنوز دارن صحبت مي كنن براي همين با سپيده رفتيم
توي يك اتاق ديگه كمي صبر كرديم من سپيده رو به بهانه برداشتن كتاب فرستادم توي اتاق كه مامانش بهش اجازه نداده بود كه بره توي اتاق
دوتايمون صبر كرديم تا صحبتشون تموم شد بعد علي خداحافظي كرد و رفت و من
از خاله پرسيدم كه چي شده خاله گفت: علي خواسته من به صورت غير مستقيم
نظر داييش رو بپرسم و ببينم نظرش درمورد اين كار چيه تا بعد خودش بياد و
با داييش صحبت كنه و علي كمي هم در مورد خودش گفته و
.............مشكلاتي كه براي خودش پيش اومده